تبلیغات
گذر اقاقیا - مطالب آذر 1396
1396/09/17  23:32   

همراه نامه‌اش برایم یک بسته فرستاده بود و نوشته بود: «این دو فقدان پیاپی برای تو و مادرت بسیار دشوار است.» نوشته بود همیشه صحبت کردن درباره مرگ برایش سخت بوده و برای همین تا به حال چیزی نگفته. دو خط پایین‌تر برایم نوشته بود: «همراه این یادداشت هدیه ناقابلی است، برای اینکه لباس سیاه را از تنت در بیاوری و به قلبت فرصت دهی تا از سوگ عبور کند.»

بسته را باز کردم؛ درونش یک مانتوی زمستانی بود، چیزی که به شدت غافلگیرم کرد. در این مدت که سعی کرده بودم حواسم بیشتر به مادر باشد، کسی اندوه من را به رسمیت نشناخته بود. اصلا توقعی هم نداشتم، کسی حواسش به من باشد. مانتو را که پوشیدم دقیقا اندازه‌ام بود. ایستادم جلوی آینه و به خودم نگاه کردم، به مانتوی گرم زمستانی‌ام که بیشتر از خودم، به قلبم گرما می‌بخشید.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز