تبلیغات
گذر اقاقیا - مطالب تیر 1396
1396/04/19  00:59   

یکی از سرگرمی‌های همیشگی‌ام در سفرهایی که با اتوبوس می‌روم، گوش دادن به صدای مسافرهاست. مسافرهایی که با بغل دستی‌شان حرف می‌زنند و گاهی با تلفن‌شان. کسانی که انقدر بلند صحبت می‌کنند که ناخوداگاه صدای‌شان به گوش‌ت می‌رسد. صداهای مختلفی که کنجکاوی نمی‌کنم برای دیدن صاحب آنها. در ذهنم هر کدام را به شکلی تصور می‌کنم. مثل شنیدن یک قصه رادیویی که باید هر کدام از شخصیت‌هایش را در ذهنت نقاشی کنی.

وقت پیاده شدن از اتوبوس گاه چهره‌ بعضی از شخصیت‌های قصه برایم آشکار می‌شود و گاهی برای همیشه در بخش تاریک صحنه باقی می‌مانند.

   


نظرات()  
1396/04/5  01:10   

اندوه امروز زن جوانی بود که گوشه پیاده رو و در زیر آفتاب داغ جوراب مردانه می‌فروخت. زنی با نگاهی مضطرب که به رفت و آمد رهگذران خیره شده بود. وقتی نزدیکش رفتم و دو جفت جوراب برداشتم، آهسته و با شرم گفت:«بچه‌م مریض‌ه. دعا کن براش» هیچ چیز نتوانستم بگویم، فقط نگاهم را از صورتش دزدیدم و فکر کردم کاش در کیفم پول بیشتری داشتم.


   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز