تبلیغات
گذر اقاقیا - مطالب مهر 1395
1395/07/26  22:37   

همیشه تمام آرزوهایش را سوزانده بود و به جز مشتی خاکستر چیز دیگری از آنها باقی نگذاشته بود. دلش شبیه زمین سوخته‌ای بود که دیگر بذر هیچ آرزویی در آن سبز نمی‌شد.

   


نظرات()  
1395/07/26  00:41   

نشسته بودند دور هم و داشتند از این که چرا دوست مشترک‌شان در صفحه شخصی‌اش عکسی از شوهرش نمی‌گذارد صحبت می‌کردند و نتیجه گرفته بودند که چون احتمالا، در زندگی مشترک‌شان با هم اختلاف دارند. از این جنس فضولی‌هایی که می‌شود در صفحه آدم‌های معروف دید و من تصورش را هم نمی‌کردم که دامنه‌اش تا این اندازه گسترده شده باشد.

بی‌مقدمه پریدم وسط حرف‌شان که:«خودتان می‌گویید صفحه شخصی. پس هر کس مختار است چه عکس را منتشر کند یا نکند» لحظه‌ای برگشتند و در سکوت نگاهم کردند. از این نگاه‌هایی که معنی‌اش می‌شد:«چه کسی نظر تو را خواست اصلا» من هم که خیالم راحت شده بود حرفم را زده‌ام از اتاق بیرون آمدم. فقط حیف که دنیای واقعی گزینه بلاک ندارد.

   


نظرات()  
1395/07/15  01:03   

از پسرک پرسیدم:«وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه کاره شوی؟» گفته بود:«دندانپزشک» با شوخی گفته بودم:«مثلا دکتر قلب چرا نه؟» با چشمان پر از امید و لحن ساده‌اش جواب داده بود:«می‌خواهم دندان پدرم را خوب کنم که دیگر قرص نخورد و برای مادربزرگم دندان بسازم تا بتواند همراه ما غذا بخورد». باور دارم در آینده، پسرک هر شغلی که داشته باشد، در آن بهترین خواهد بود.

   


نظرات()  
1395/07/14  02:27   

دوباره هیئت و دیدار با چهره‌هایی آشنا که نام هیچ کدام‌شان را نمی‌دانم اما سلام‌ و احوالپرسی‌هایمان با هم قدمتی چند ساله دارد. دوباره هیئت و آبدارخانه شلوغ‌اش که هر کس دوست دارد یک گوشه پذیرایی را به عهده بگیرد. دوباره هیئت و چایی و خرماهای خوشمزه‌اش. دوباره هیئت و زمزمه‌خوانی جمع وقتی همگی بیتی از شعری را همراه روضه‌خوان تکرار می‌کنند. دوباره هیئت و حال خوب بعد از تمام شدن روضه‌ها. دوباره هیئت و بچه‌هایی همراه با کیسه خوراکی و اسباب‌بازی. بچه‌هایی که هر سال قد می‌کشند و زنانی که یک خط دیگر به چروک‌های روی صورت‌شان اضافه می‌شود.

پی‌نوشت:
داریم با حسین حسین پیر می‌شویم
خوشحال از این جوانی از دست داده‌ایم (علی اکبر لطیفیان)

   


نظرات()  
1395/07/12  20:00   

رفته بودیم خانه‌شان برای سرسلامتی و عرض تسلیت، بابت از دست دادن پدرش. پدری که سال‌ها بود به خواست بچه‌هایش مهمان خانه سالمندان شده بود و همان جا هم روزهای آخر عمرش را گذرانده بود. در حالی که بچه‌هایش می‌توانستد از او مراقبت کنند و پیرمرد هم تقصیری نداشت غیر از بالا رفتن سن‌اش.

قبل از رفتن پیش خودمان قرار گذاشته بودیم حرفی از خانه سالمندان نزنیم. موضوع خوشایندی نبود که بخواهیم از آن صحبت کنیم. اما برخلاف تصور ما، دختر آن مرحوم خودش بحث را پیش کشید و درباره خانه سالمندان و محسنات‌اش برایمان سخنرانی کرد. ما هم به جای صاحب عزا که انگار خیلی هم لازم نبود نگران عذاب وجدان‌اش باشیم، حواس‌مان رفته بود پیِ بچه‌های زن که با دقت داشتند به حرف‌های مادرشان گوش می‌دادند
و لابد این زنجیره قرار بود همچنان ادامه پیدا کند.

   


نظرات()  
1395/07/11  02:16   

کاش می‌شد از همه‌‌ی آدم‌های رفته؛ همان‌ها که با رفتن‌شان بخشی از وجودت را با خود برده‌اند، عهد گرفت که حداقل ماهی یک بار به خواب‌مان بیایند. برای ما که محروم مانده‌ایم از لمس گرمی دستان‌شان و شنیدن آهنگ صدای‌شان، دیدارشان در خواب هم غنیمتی است. می‌دانید؟ آدم‌های دلتنگ به کمترین‌ها هم قانع می‌شوند.

پی‌نوشت: عنوان شعری از شمس لنگرودی است.

   


نظرات()  
1395/07/6  17:36   

وقتی شکست می‌خوری زخم‌های جا مانده بر روح‌ت، حتا از اندوه روزهای نخست هم جانکاه‌تر است. زخم‌هایی که وادارت می‌کنند مسائل زندگی را از شکاف میان آنها ببینی و به مرور تو را تبدیل به آدمی محتاط می‌کنند که شکست زمین‌گیرش کرده و پای دویدن را از او گرفته است.

   


نظرات()  
1395/07/2  02:11   

پاراگراف دوم این پست را که خواندم، یادم افتاد به عروسی‌ای که چند وقت قبل رفته بودیم. مراسمی که در کمال سادگی و زیبایی برگزار شده بود. انقدری که من ِ همیشه فراری از عروسی رفتن هم، در آن شرکت کرده بودم. اما بعد از اینکه همه کادوهایشان را دادند، یکی از اقوام خانواده داماد با چهره‌ای درهم آمد کنارم نشست و شروع کرد به گلایه کردن که «ای کاش این رسم خواندن مبلغ و اعلام اینکه هر کس چه مقدار کادو آورده در عروسی‌ها برچیده می‌شد». بعد در حالی که از شرمندگی زیاد سعی می‌کرد در چشمانم نگاه نکند آهسته گفت:«من نتوانستم مبلغ زیادی برای هدیه بدهم. همانی هم که دادم قرض گرفتم.»

نمی‌دانستم چه بگویم و چطور با او همدردی کنم، فقط دستش را گرفتم و زیر لب گفتم:«فکرش را نکنید». زن که از کنارم رفت، به عروس و داماد نگاه کردم که با خوشحالی داشتند با مهمان‌ها عکس یادگاری می‌گرفتند و روحشان هم خبر نداشت یک نفر برای هدیه دادن به آنها چه شرمندگی و عذابی را تحمل کرده.

   


نظرات()  
1395/07/2  00:57   

نشسته بودیم در پارکی که یک خیابان بالاترش نمایش «فصل شیدایی» برگزار می‌شد. این نمایش که به مناسبت هفته دفاع مقدس تقریبا هر سال برگزار می‌شود، جلوه‌های میدانی ویژه‌ای دارد. برای همین ورود بچه‌ها و سالمندان را به آن ممنوع کرده‌اند. ده دقیقه‌ای به شروع نمایش مانده بود که شروع کردند به تمرین و صدای گوش خراش انفجار بلند شد.

انگار اصلا یادشان نبود که بالاتر از محل نمایش پارکی هم وجود دارد که باید مراعات حال بچه‌هایش را بکنند. اکثر بچه‌هایی که در حال بازی بودند با شنیدن صدا زدند زیر گریه، چند تایی هم از ترس پریدند در آغوش پدر و مادرشان. پدرها و مادرها که این وضعیت را دیدند، دست بچه‌ها را گرفتند و هر کدام به سمتی رفتند. در چشم به هم زدنی پارک خالی شد.

روی نیمکت پارک که حالا دیگر بچه‌ای در آن نبود، نشسته بودم و یاد ساکنین خانه‌هایی افتاده بودم که از اولین روزهای جنگ، محل زندگی‌شان تبدیل به سنگرهایشان شده بود و صدای توپ و خمپاره لالایی شب‌ بچه‌هایشان.

پی‌نوشت یک:
شاهدم این همه نخل‌اند که ایمان دارند
هیچ کس مثل تو آن روز نجنگیده به شهر (کاظم بهمنی)

پی‌نوشت دو: ببینید



   


نظرات()  
1395/07/1  00:01   

چندتایی مروارید، مهره و نخ جمع کردم و نشستم به ساختن دستبند برای دختربچه‌های فامیل. بین ساختن دستبند یادم افتاده بود به خاطره‌ی کودکی‌هایم که مادرم برایم تعریف کرده بود. اینکه یک زمانی انگشتر هدیه‌ای را که از دانه‌های کوچک مروارید و نخ درست شده بود انداخته بودم در انگشتم و نشسته بودم روی ایوان خانه مادربزرگ. نمی‌دانم چطور شده بود که یکهویی انگشتر را قورت داده بودم. بعد ترس برم داشته بود که نکند بمیرم؟ فکر می‌کردم حالا نشد یک ساعت دیگر قطعا می‌میرم. انگار مثلا سمی یا قرصی باشد که اثرش به مرور در من هویدا شود.

حتا اشک هم ریختم برای مرگ زودهنگام خودم. قبول کنید مرگ یک بچه پنج، شش ساله‌ بر اثر خوردن یک انگشتر مروارید کوچک که آن هم اصل نبود، انقدری غم‌انگیز بود که خودش بخواهد برای خودش عزاداری کند. در آن وضعیت، بچه‌های بازیگوش فامیل دور هم نشسته بودند، آش رشته می‌خوردند و با حرف‌هایشان سر به سرم می‌گذاشتند:«وقتی مُردی شکمت را می‌شکافیم و جواهرات درونش را در می‌آوریم» و من یاد گرگ قصه‌ی شنل قرمزی می‌افتادم و بیشتر گریه می‌کردم.


حالا نشسته‌ام مهره‌های رنگی را یکی‌یکی می‌اندازم داخل نخ و به یاد آن خاطره یک لبخند بزرگ نشسته روی صورتم.


پی‌نوشت: همیشه هم که نباید برای خیرمقدم به پاییز شعرهای کلیشه‌ای خواند، یک بار هم فقط با لبخند به استقبالش برویم. این پست را برای همین نوشتم.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز