تبلیغات
گذر اقاقیا - فرزند میرزاییم، اَمی عشق ِ ولایت

دعای مادر

کارت دیدارش را داده بود به مادرش. می‌گفت: «مادرم برود بهتر است؛ یک هفته است به هر دری زده که برود.» خودش آمده بود برای بدرقه. هنوز ته دلش امید داشت که با کاروان همراه شود. می‌گفت: « خدا را چه دیدی؟ شاید کسی آن گوشه‌ها جایم داد.»  دست آخر هم به جای یکی که نیامده بود همراه‌مان شد.

توی دل شب
داخل اتوبوس نشسته بود و به سختی نامه می‌نوشت. انگار نمی‌خواست  چشم نامحرمی به نامه‌اش بیافتد. برای همین نامه نوشتن در آن وضعیت سخت را به جان خریده بود.
یک نفر توی تاریکی و بین دست‌اندازهای جاده داشت برای آقا نامه می‌نوشت و درد دل می‌کرد.

دو قدم مانده به صبح
ساعت پنج صبح بود که رسیدیم به ورزشگاه آزادی. ایستادیم برای نماز صبح و صبحانه. بین راه‌روهای ورزشگاه  موکت پهن کرده بودند. خانم‌ها نشسته بودند بین راه‌روها و آقایان داخل سالن. بعضی‌ها که صبحانه را خورده بودند همان‌جا خوابشان برده بود. برای نماز صبح سخت بیدار می‌شدند. یکی برای تشویق کردنشان به نماز داد می‌زد: «بلند شوید نماز صبحتان را بخوانید؛ نماز شکسته است!»

خانم مجری
ساعت هشت و نیم صبح، بعد از گذشتن از ترافیک، رسیدیم به ورودی خانم‌ها. با دیدن جمعیت وا رفتیم. فشردگی جمعیت به حدی بود که صف هر چند دقیقه یک بار جلو می‌رفت؛ آن هم با سلام و صلوات. یکی هم آن وسط از فرصت استفاده می‌کرد و در وصف امام زمان (عج) شعر می‌خواند. در آن وضعیت چنان با احساس و بدون مکث شعر می‌خواند که همه دهانشان باز مانده از این همه ذوق و حوصله. دوستش می‌گفت: «همیشه اجرای برنامه‌هایمان با اوست.»

مرحله آخر
به مرحله آخر بازرسی که رسیدیم باورمان نمیشد که بلاخره از هفت خان عبور کرده‌ایم. صدای قرآن از داخل بیت به گوش می‌رسید و بی‌قرارمان می‌کرد. سالن پایین که جای سوزن انداختن نبود. بالاجبار به سالن بالا رفتیم. نصف سالن پر شده بود و ما ردیف‌های جلو را که دید خوبی داشت از دست داده‌ بودیم. آن وسط‌ ها یک راهرو خالی بود. تا خواستیم برای پیدا کردن جای خالی ذوق کنیم فهمیدیم برای فیلمبرداری باز گذاشته‌اند.

ای پسر فاطمه (س) منتظر تو هستیم
ساعت بزرگ بیت دقیقا ده را نشان می‌داد. دل توی دلمان نبود. جمعیت یک صدا فریاد می‌زد: «ای پسر فاطمه (س) منتظر تو هستیم.» آقا که از در وارد ‌شدند دیگر فقط صدای هق‌هق گریه بود و شعار و نگاه به آن رو به رو...


فرزند میرزاییم، اَمی عشق ِ ولایت
آقا بین
صحبت‌هایتشان خاطره‌ا‌ی از سفرشان به رشت تعریف کردند:« من در اوائل انقلاب آمدم رشت. مرحوم شهید عضدى من را در اطراف میدان بزرگ شهر رشت گرداند. گروهك‌هاى گوناگون، با تابلوهاى خود، با شعارهاى خود، همه‌ى فضا را پر كرده بودند؛ دانشگاه را هم در قبضه‌ى خودشان درآورده بودند و خیال میكردند كه گیلان متعلق به آنهاست. مردم مؤمن گیلان، همین جوانهاى مؤمن و انقلابى، بدون كمك هیچ دستگاه و ارگانى وارد صحنه شدند و پرچم اسلام را، پرچم توحید را، پرچم انقلاب را در آنجا برافراشتند و همه‌ى اینها را از صحنه بیرون كردند. این، ایمان مردم است.»
 
در جای دیگری به بصیرت و آگاهی مردم گیلان در قضیه نهم دی ماه اشاره کردند و گفتند:‌
«اما همین یك نشانه‌ى واضح و بارز در قضیه‌ى نهم دى كه ملت ایران یكپارچه به صورت خودجوش به صحنه آمد، مردم رشت جزو معدود مراكزى در كشور بودند كه یك روز جلوتر وارد میدان شدند. روز هشتم دى - كه امروز مصادف با آن روز است - مردم گیلان این آگاهى را، این بصیرت را، این عزم را، این احساس نیاز به حضور در صحنه را زودتر از دیگران نشان دادند.»

سخنرانی بیست و پنج دقیقه‌ای آقا که به اتمام رسید. بعضی‌ها آه می‌کشیدند که ای کاش سخنرانی طولانی‌تر بود.

آقا رفته بود اما ما پای رفتن نداشتیم. ایستاده بودیم و خیره شده بودیم به جایگاه. چراغ‌ها را که خاموش کردند بلاخره دل کندیم و بیرون آمدیم.

ان شاء الله زیارت کربلا
در راه برگشت بودیم. حالا دیگر همه از هم التماس دعا داشتند و برای هم آرزوی زیارت کربلا می‌کردند و آن هیجان قبل از دیدار جایش را به آرامشی عجیب داده بود.
 

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :