1396/04/19  00:59   

یکی از سرگرمی‌های همیشگی‌ام در سفرهایی که با اتوبوس می‌روم، گوش دادن به صدای مسافرهاست. مسافرهایی که با بغل دستی‌شان حرف می‌زنند و گاهی با تلفن‌شان. کسانی که انقدر بلند صحبت می‌کنند که ناخوداگاه صدای‌شان به گوش‌ت می‌رسد. صداهای مختلفی که کنجکاوی نمی‌کنم برای دیدن صاحب آنها. در ذهنم هر کدام را به شکلی تصور می‌کنم. مثل شنیدن یک قصه رادیویی که باید هر کدام از شخصیت‌هایش را در ذهنت نقاشی کنی.

وقت پیاده شدن از اتوبوس گاه چهره‌ بعضی از شخصیت‌های قصه برایم آشکار می‌شود و گاهی برای همیشه در بخش تاریک صحنه باقی می‌مانند.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز