1396/04/5  01:10   

اندوه امروز زن جوانی بود که گوشه پیاده رو و در زیر آفتاب داغ جوراب مردانه می‌فروخت. زنی با نگاهی مضطرب که به رفت و آمد رهگذران خیره شده بود. وقتی نزدیکش رفتم و دو جفت جوراب برداشتم، آهسته و با شرم گفت:«بچه‌م مریض‌ه. دعا کن براش» هیچ چیز نتوانستم بگویم، فقط نگاهم را از صورتش دزدیدم و فکر کردم کاش در کیفم پول بیشتری داشتم.


   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز