1396/03/27  02:44   

خانمی که در مراسم احیا کنارم نشسته بود، زنی خوش برخورد بود که از دو چشم نابینا بود. همه آدم‌های آشنای مسجد را با صدا می‌شناخت. وقت خواندن نماز قضا دست کرد داخل کیفش و جانماز کوچکی در آورد. با دستش مدام جانماز را لمس می‌کرد و جای قرار گرفتن مهر را می‌سنجید. برایم تعریف کرد که یک بار در نوجوانی جایی رفته و خواسته نماز بخواند که دیده جانماز همراهش نیست. آن روز با سنگ نمازش را خوانده ولی از آن روز به بعد هر وقت که کیف نویی خریده، اول داخل‌اش جانماز گذاشته.

وقت خواندن جوشن کبیر آرام زیرلب دعا را زمزمه می‌کرد، گاهی غلط اما دوست داشت که آنجا بنشیند و زمزمه کند. در آخرین لحظات قرآن به سر گرفتن نگاهش کردم، قرآن را برعکس گذاشته بود روی سرش و اشک از چشمان نیمه بازش روان بود. دوست داشتم دستم را بگیرم به پر چادرش و به خدا بگویم به حق اشک‌های این زن عاقبت به خیرمان کن.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز