1396/03/27  02:49   

خواب دیده بودم در یک قایق چوبی وسط دریا هستم. شب بود و آسمان پر از ستاره. آنقدر همه ستاره‌ها نزدیک بودند و پر نور که لحظه‌ای فکر کردم چقدر شبیه به آسمان کویر است. ذوق کرده بودم، من که هرگز نتوانسته بودم آسمان کویر را ببینم ولی حالا می‌توانم این جا دست دراز کنم و ستاره‌ها را بچینم. خیره شده بودم به آسمان و از این همه زیبایی حیرت کرده بودم. هر طرف که سر بر می‌گردانم آسمان شب را می‌دیدم که با چلچراغ‌های باشکوه تزئین شده‌ بودند.

در انتهای افق جایی که دریا و آسمان به هم دوخته شده بودند، اوج درخشش ستاره‌ها بود. جایی که ستاره‌های دنباله دار در آن فرود می‌آمدند و به دریا می‌ریختند. بی‌خبر دعوت شده بودم به مراسم ستاره چینی. دست می‌بردم داخل آب، ستاره‌ها را جمع می‌کردم، می‌ریختم توی دامنم و سیر نمی‌شدم از این کار.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز