1395/10/15  00:22   

در قطعه شهدا بودم که دیدم آن طرف‌تر، چند نفر مشغول قبر کندن هستند. چند دقیقه بعد هم صدای آمبولانس آمد و بعد از آن نماز میت. تعداد کسانی که پشت تابوت به نماز ایستاده بودند به بیست نفر هم نمی‌رسید. هیچ کس اشک نمی‌ریخت. همه در سکوت تابوت میت را که نمی‌دانم مرد بود یا زن، روی دوش گذاشتند و او را در چشم برهم زدنی به خاک سپردند. تمام این مراحل ده دقیقه هم طول نکشید. دلم گرفت از این همه غربت و بی‌کسی‌اش. خواستم بروم سر خاک‌اش تا به فاتحه‌ای مهمانش کنم، اما صدایی شبیه صدای دعوا می‌آمد که قطع هم نمی‌شد. دیدم همان چند نفر، کنار خاک تازه درگذشته ایستاده‌اند به دعوا گرفتن. راهم را کج کردم و از کنارشان رد شدم.

   


نظرات()  
محمد
1395/10/16 10:48
طوری زندگی کنیم که وضع مثل این نباشد.
پاسخ محدثه انسی‌نژاد : ان شاء‌الله عاقبت به خیر بشیم.
ماهی
1395/10/15 20:33
من این جور وقتها از خودم میپرسم اون دم در زندگیش با مشایعت کنندگانش چه جوری تا کرده؟

ما وقتی مردم میمیرن بیشتر براشون دل میسوزنیم تا زنده ها
پاسخ محدثه انسی‌نژاد : درسته منم نگاهم دلسوزانه بود. این طوری بهش نگاه نکرده بودم. ولی دعوا گرفتن بالا سر قبرش خیلی بی‌انصافی بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز