1395/09/14  12:47   

نیمه شب بود و به جز تیک تاک ساعت صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. چراغ اتاق را خاموش کرده بودم و به رسم همیشگی سعی می‌کردم در تاریکی مطلق با لمس کردن اشیا راهم را پیدا کنم و جلو بروم. گوشه تخت نشستم و به چشمان سبز‌ رنگ‌ات فکر کردم. به اینکه رنگ چشمانت شبیه به رنگ برگ کدام درخت بود؟ بلوط یا افرا؟ بعد دراز کشیدم، پتو را کشیدم روی سرم و سعی کردم به تمام خاطراتی که می‌شد با هم بسازیم و نساختیم، فکر نکنم.

*حافظ

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز