1395/08/23  12:52   

اول صبح بود و قدم زنان مسیری را طی می‌کردم، از جلوی نانوایی محل گذشتم در حالی که مست شده بودم از بوی نان تازه‌‌اش. در چند قدمی پل، چشمم افتاد به پیرمردی که برای مرغ‌های دریایی نان می‌ریخت. کاکایی‌ها دورش را گرفته بودند و پرواز کنان برای گرفتن یک تکه نان از هم سبقت می‌گرفتند. نانی که پیرمرد برای صبحانه‌اش خریده بود هر لحظه در دستانش کوچک‌تر می‌شد.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز