1395/07/12  21:00   

رفته بودیم خانه‌شان برای سرسلامتی و عرض تسلیت، بابت از دست دادن پدرش. پدری که سال‌ها بود به خواست بچه‌هایش مهمان خانه سالمندان شده بود و همان جا هم روزهای آخر عمرش را گذرانده بود. در حالی که بچه‌هایش می‌توانستد از او مراقبت کنند و پیرمرد هم تقصیری نداشت غیر از بالا رفتن سن‌اش.

قبل از رفتن پیش خودمان قرار گذاشته بودیم حرفی از خانه سالمندان نزنیم. موضوع خوشایندی نبود که بخواهیم از آن صحبت کنیم. اما برخلاف تصور ما، دختر آن مرحوم خودش بحث را پیش کشید و درباره خانه سالمندان و محسنات‌اش برایمان سخنرانی کرد. ما هم به جای صاحب عزا که انگار خیلی هم لازم نبود نگران عذاب وجدان‌اش باشیم، حواس‌مان رفته بود پیِ بچه‌های زن که با دقت داشتند به حرف‌های مادرشان گوش می‌دادند
و لابد این زنجیره قرار بود همچنان ادامه پیدا کند.

   


نظرات()  
زرمان
1395/07/12 23:43
وضعیت خونواده‌ای رو که گفتی نمیدونم ولی اطراف خودم دارم میبینم که چه بهانه‌هایی رو به‌عنوان دلیل میارن که از زیر بار وظیفهٔ فرزندیشون شونه خالی کنند.
پاسخ محدثه انسی‌نژاد : خیلی ناراحت کننده‌س زهرا. این موضوع جدید نیست ولی من مدت‌هاست فکرم درگیرش شده. وضعیت این خانواده هم واقعا طوری نبود که نتونن مراقبت کنن ولی نخواستن.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز