1395/07/2  03:11   

پاراگراف دوم این پست را که خواندم، یادم افتاد به عروسی‌ای که چند وقت قبل رفته بودیم. مراسمی که در کمال سادگی و زیبایی برگزار شده بود. انقدری که من ِ همیشه فراری از عروسی رفتن هم، در آن شرکت کرده بودم. اما بعد از اینکه همه کادوهایشان را دادند، یکی از اقوام خانواده داماد با چهره‌ای درهم آمد کنارم نشست و شروع کرد به گلایه کردن که «ای کاش این رسم خواندن مبلغ و اعلام اینکه هر کس چه مقدار کادو آورده در عروسی‌ها برچیده می‌شد». بعد در حالی که از شرمندگی زیاد سعی می‌کرد در چشمانم نگاه نکند آهسته گفت:«من نتوانستم مبلغ زیادی برای هدیه بدهم. همانی هم که دادم قرض گرفتم.»

نمی‌دانستم چه بگویم و چطور با او همدردی کنم، فقط دستش را گرفتم و زیر لب گفتم:«فکرش را نکنید». زن که از کنارم رفت، به عروس و داماد نگاه کردم که با خوشحالی داشتند با مهمان‌ها عکس یادگاری می‌گرفتند و روحشان هم خبر نداشت یک نفر برای هدیه دادن به آنها چه شرمندگی و عذابی را تحمل کرده.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز