1395/07/2  01:57   

نشسته بودیم در پارکی که یک خیابان بالاترش نمایش «فصل شیدایی» برگزار می‌شد. این نمایش که به مناسبت هفته دفاع مقدس تقریبا هر سال برگزار می‌شود، جلوه‌های میدانی ویژه‌ای دارد. برای همین ورود بچه‌ها و سالمندان را به آن ممنوع کرده‌اند. ده دقیقه‌ای به شروع نمایش مانده بود که شروع کردند به تمرین و صدای گوش خراش انفجار بلند شد.

انگار اصلا یادشان نبود که بالاتر از محل نمایش پارکی هم وجود دارد که باید مراعات حال بچه‌هایش را بکنند. اکثر بچه‌هایی که در حال بازی بودند با شنیدن صدا زدند زیر گریه، چند تایی هم از ترس پریدند در آغوش پدر و مادرشان. پدرها و مادرها که این وضعیت را دیدند، دست بچه‌ها را گرفتند و هر کدام به سمتی رفتند. در چشم به هم زدنی پارک خالی شد.

روی نیمکت پارک که حالا دیگر بچه‌ای در آن نبود، نشسته بودم و یاد ساکنین خانه‌هایی افتاده بودم که از اولین روزهای جنگ، محل زندگی‌شان تبدیل به سنگرهایشان شده بود و صدای توپ و خمپاره لالایی شب‌ بچه‌هایشان.

پی‌نوشت یک:
شاهدم این همه نخل‌اند که ایمان دارند
هیچ کس مثل تو آن روز نجنگیده به شهر (کاظم بهمنی)

پی‌نوشت دو: ببینید



   


نظرات()  
زرمان
1395/07/2 12:31
قربونت :٭ شرمنده میشم. منم این روزا که فیدخوان رو باز میکنم و میبینم نسبتا بیشتر از قبل مینویسی خوشحالم. خوب باشی همیشه.
پاسخ محدثه انسی‌نژاد : فدای تو :* چقدر خوشحالم که این سطرها رو چشم‌های تو می‌خونه
زرمان
1395/07/2 02:38
زدم لینکو ببینم، تا دیدم کجاهاست، دیگه نتونستم...
پاسخ محدثه انسی‌نژاد : منم از بعد دیالوگ خانوم شیرین دل ندارم بقیه‌ش رو ببینم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز