1395/06/14  00:01   

نصفه شب بود، خواب بچه عمیق شده بود و من که حریصانه دنبال وقت خالی می‌گشتم توانسته بودم کتابی از هوشنگ مرادی کرمانی را تمام کنم. یک پاراگرافش خیلی دلم را برد، دلم خواست درباره‌اش چیزی توی وبلاگم بنویسم، خواب آمده بود تا دم پلک‌هایم و اصرار داشت ببردشان، یک جمله از پاراگراف را توی گوگل زدم به این امید که یکی مثل من یک روز از آن خوشش آمده باشد و زحمت تایپ کردنش را کشیده باشد. گل از گلم شکفت وقتی گوگل گفت وبلاگی هست که نویسنده‌اش عین همین پاراگراف را دوست داشته خیلی منظم و مرتب تایپش کرده. دختره نوشته بود:«وقتی این کتاب رو خوندم انقدر لذت بردم که نگو بخصوص این صفحه انگار تمام‌‌‌های حرف دلم بود که در این صفحه‌ی کتاب اومده.» رفتم روی «درباره من» وبلاگه تا ببینم این کی هست که اینقدر خیالش و سلیقه‌اش شبیه من است. نوشته بود:«من متولد ۱۳٦۲، اهل همین خاکم می‌خوام اینجا دلتنگی‌ها و خاطراتم رو بنویسم. سال‌هاست با بیماری نورو فیبرو ماتوزیس زندگی می‌کنم و از سال ۱۳۷۸ تا حالا با عصا راه می‌رم، آرزومه که یه خاطره خوب تو ذهن‌ها به یادگار بذارم امیدوارم خدای مهربون کمکم کنه.»


کتاب را و نوشتن را و خواب را فراموش کردم و نشستم به شخم زدن وبلاگش. از اولین سال آرشیوش شروع کردم و به آخرین یادداشت که رسیدم کپ کردم، دختره پنج سال پیش مرده بود. و من نصفه شبی نشسته بودم خاطرات و یادداشت‌های آدمی را می‌خواندم که هم سلیقه‌اش و هم سن و سالش شبیه خودم بوده و حالا دیگر از او و آن همه شور زندگی‌اش خبری نیست. هیچ وقت با مرگ این طور مواجه نشده بودم. تا قبل از این وبلاگ‌ها همیشه برایم بوی زندگی می‌دادند، همیشه می‌دانستم یک آدم زنده و یک قلب تپنده پشت این صفحه‌ها هست که می‌شود برای نوشته‌هایش نظر گذاشت و منتظر جواب ماند. آن شب اما، یک ترک عمیق روی این حس افتاد. به عکس پروفایلش خیره ماندم و فکر کردم یک شب دیگر،  یک زن دیگر که بچه‌اش را خواب کرده به وبلاگ من می‌رسد و یادداشت‌هایم را شخم می‌زند و آن شب شاید من دیگر نباشم. حتی ممکن است رمز عبور پرشین بلاگم را به کسی نسپرده باشم که خبر را به عنوان پست آخر بگذارد.

 

 

*عنوان بیتی از قیصر امین پور عزیز است


به قلم عطش‌شکن عزیز

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز