1395/06/5  01:18   

دست پسرک را گرفتم و چرخاندمش. توی حیاط دنبال هم دویدیم، توپ بازی کردیم و خندیدیم. بعد از اینکه حس کردم حسابی خسته شده بازی را تمام کردم. نشسته بودم در اتاق و مشغول صحبت با مادر بودم که آمد دنبالم. دستان تپل و کوچک‌اش را روی پایم گذاشت. هنوز جملات را نامفهوم می‌گوید و فعلا فقط کلمات ساده را می‌تواند به زبان بیاورد.

وقتی دید حواسم به او نیست، به سختی و بریده بریده اسمم را برای اولین بار صدا زد. می‌خواست راضی‌ام کند که دوباره با او بازی کنم و من چطور می‌توانستم درخواست پسرکی را که می‌دانستم تا چند ساعت دیگر باید برود به خانه نقلی آپارتمانی‌شان و برای مراعات حال همسایه‌ها یک گوشه آرام بنشیند را رد کنم.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز