1395/06/5  00:16   

پیرمرد چند سالی می‌شود که دیگر به تنهایی توان انجام کاری را ندارد. کار هر روزش همین است؛ عصرها می‌نشیند روی صندلی‌‌ چوبی کهنه‌اش و به ماشین‌ها و آدم‌های در خیابان خیره می‌شود. شاید در انتظار کسی، که بیاید و برای همیشه او را با خود به جایی دور ببرد.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز