1395/05/8  15:36   

ساعت نزدیک به پنج صبح، در شرایطی که هوا هنوز روشن نشده و باران نم‌نم می‌بارد از ساختمان رو به رویی که با قدری فاصله نزدیک به پنجره اتاقم قرار دارد، هر چند لحظه یک بار صدای ضعیف و کشدار ناله‌های یک مرد به گوش می‌رسد. ناله‌هایی که نمی‌دانم از سر مریضی است یا چیز دیگری. پرده را کنار می‌زنم. پنجره باز است و حالا می‌توانم صدا را کمی بهتر بشنوم. خوب که دقت می‌کنم، صدای پسرک یا دخترکی را می‌شنوم که بعد از هر ناله، آن مرد را صدا می‌زند:«بابا! بابا!» نفسم در سینه حبس شده. فضای ترسناکی حاکم شده. تا به حال هیچ صدایی در دل تاریکی برایم تا این اندازه رعب آور نبوده.

یک لحظه از ذهنم می‌گذرد که با پلیس تماس بگیرم ولی بعد پشیمان می‌شوم. هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید، فقط می‌نشینم یک گوشه و به ساکنین طبقه‌های بالا و پایین آن خانه فکر می‌کنم. به اینکه چرا هیچ کس حق همسایگی را به جا نمی‌آورد و نمی‌رود در آن خانه را بزند و احوال مرد را بپرسد؟

   


نظرات()  
زرمان
1395/05/12 12:22
امیدوارم به خیر گذشته باشه.
پاسخ محدثه انسی‌نژاد : تا یک ساعت بعدش هم این صدا بود. منم امیدوارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز