1395/03/22  02:07   

هنوز شب‌های زیادی خواب خانه مادربزرگ را می‌بینم. می‌گویم خانه مادربزرگ چون با رفتن او آن خانه دیگر هیچ وقت مثل قبل نشد و پس از مدتی فروخته شد. خودم را می‌بینم میان اتاق‌های تو در تویش یا سر ایوان باصفایش که همراه مادربزرگ نشسته‌ایم و او مشغول صحبت از کارهای روزمره‌ش است. یک وقت‌هایی در حیاط بزرگش هستم و اهرم تلمبه‌ آبش را بالا و پایین می‌کنم برای پر کردن حوض کوچکش. گاهی روی درخت انجیر تنومند باغ‌ش غروب خورشید را تماشا می‌کنم یا زیر درخت انارش گنجم را پنهان می‌کنم. خیلی وقت‌ها هم در باغچه‌‌‌ش مشغول جمع کردن گل‌های نسترن از روی زمین و به نخ کشیدن آن برای ساختن تاج گل هستم.

خانه‌ای که از بیست سال پیش دیگر پایم را داخل آن نگذاشته‌ام و حتا وقتی به آن محله می‌روم راهم را کج می‌کنم و از مسیر دیگری می‌روم تا نبینم‌ش. گرچه در واقعیت غیرممکن بود اما من تا به امروز از آن خانه به همان شکل در خیالم محافظت کرده‌ام.

پی‌نوشت: عنوان بخشی از شعر مهدی سهیلی است.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز