1395/02/12  00:52   

با خانم معلم پنجاه و چند ساله‌ای هم صحبت شده بودم و او برایم از خاطرات شیرین سال‌های تدریس‌‌ش می‌گفت. کسی که در جوانی دوست نداشت شغل معلمی را انتخاب کند ولی در مسیری قرار گرفت که معلمی او را انتخاب کرد. به مرور او آنقدر عاشق شغل‌‌ش شده بود که بعد از بازنشستگی هم به کلاس درس برگشته بود. ماجرا تا آنجا پیش رفته بود که در ابتدای سال تحصیلی، پس از تصادف و مجروح شدن نتوانسته بود دوری از بچه‌ها را تحمل کند و با واکر سر کلاس درس حاضر شده بود.

سی و پنج سال تدریس کرده بود و در تمام این سال‌ها -به جز چندسال- معلم کلاس‌ اولی‌ها بود. در ساعت‌های تفریح می‌شد یکی از خود بچه‌ها و کنارشان می‌ماند تا به درس‌های عقب‌افتاده‌شان برسند. آرزویش این بود که مدرسه به معنای واقعی کلمه بشود «خانه دوم» بچه‌های دوره ابتدایی؛ بتوانند داخلش بازی کنند و شیطنت. نه اینکه تا بخواهند کمی بازی کنند به در و دیوار کلاس‌های کوچک بی‌حیاط‌شان بخورند.
 
از روزهای تدریس‌ش خاطره تلخی را به یاد نمی‌آورد. میان آن چندباری که معلم نمونه شده بود، تشویق شده بود یا از دست بچه‌ها کادو گرفته بود، برای من آن لحظاتی که بین صحبت کردن‌مان پسربچه‌ها بی‌هوا می‌پریدند در آغوشش و حرف‌های دل‌شان را به او می‌گفتند، آن هم در حالی که چند قدم آن طرف‌تر در یکی از کلاس‌ها معلم زبان بچه‌ها داشت سر یکی‌شان فریاد می‌کشید که «چرا موقع تدریس من خندیدی؟»  از همه رشک‌برانگیزتر بود.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز