1394/12/7  01:15   

پسرک تاتی‌تاتی کنان با قدم‌های کوچکش راه می‌رفت. مادرش از پشت سر چشم از او بر نمی‌داشت و مواظبش بود تا زمین نخورد. یک وقت‌هایی از لذت اینکه می‌توانست راه برود ذوق‌زده می‌شد و دستان کوچکش را توی هوا تکان می‌داد. مثل پرنده‌ی کوچکی که از آشیان پرگشوده باشد. مرد مغازه‌دار که روی چهارپایه پلاستیکی قرمز رنگی جلوی مغازه نشسته بود با دیدن این صحنه قهقه‌ای زد و خطاب به مادر پسرک گفت:«چه کیفی می‌کنه که می‌تونه راه بره.»

من به کفش‌هایم خیره شدم و به قدم‌هایی که تند و منظم بر می‌داشتم؛ مدت‌ها بود فراموش کرده بودم لذت راه رفتن را.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز