1394/11/27  02:03   

پسر بیست و چند ساله‌ی قدبلندی در شهرمان هست که صورت و دستانش به شدت دچار سوختگی شده‌اند. نمی‌دانم کجا و در چه حادثه‌ای چنین اتفاقی برایش افتاده، ولی سوختگی‌هایش انقدری هست که وقتی در شهر ظاهر می‌شود خودش را بپوشاند تا دیده نشود. معمولا بارانی بلندی تنش می‌کند و یقه‌هایش را بالا می‌کشد. کلاه بافتی‌ سیاهش را تا زیر ابروهایش پایین می‌کشد و سر در گربیان در پیاده‌روهای شهر قدم می‌زند. با این حال یک‌وقت‌هایی که صورتش دیده می‌شود مردم با وحشت نگاهش می‌کنند یا قدم‌هایشان را تند می‌کنند تا زودتر از او دور شوند.

دیروز که داشتم پیاده به خانه بر می‌گشتم، در مسیر همیشگی‌ام او را دیدم که چند قدم جلوتر از من سر در گریبان و آهسته قدم بر می‌داشت. چند پسر جوان به موازات او در پیاده‌رو گرم صحبت بودند. منتظر بودم پسرها متوجه حضور او شوند و همان واکنش‌های همیشگی را شاهد باشم که دیدم آنها مسیرشان را به سمت او کج کردند. یکی‌شان بی‌هوا دستش را انداخت دور گردنش و کشیدش توی جمع خودشان. پسر بهت زده بود. این بهت زدگی‌اش حتا از صورت پنهان شده زیر کلاهش هم پیدا بود. لحظه‌ای بعد صدای خنده‌هایشان بود که پیاده‌رو را پُر کرده بود.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز