1394/11/22  02:28   

وسط خیابان دو نفری ایستاده بودیم و منتظر بودیم راننده‌ای دلش به رحم بیاید، از سرعتش کم کند تا ما بتوانیم رد شویم. هوا سرد بود، صورتمان قرمز شده بود از سرما و دستانمان یخ زده بود. می‌خواستیم زودتر برسیم خانه تا هوا تاریک‌تر نشده بود.

یکهو از لابه‌ لای ماشین‌ها در آن سوی خیابان چشمم خورده بود به کسی، انگار آشنایی را دیده باشم. همراهم گفت:«حواست کجاست؟ بیا بریم.» بعد دستم را کشید و با هم از خیابان رد شدیم. برگشتم و یک بار دیگر به زن که داشت وارد مغازه خرازی می‌شد نگاه کردم. درست شبیه کسی بود که سال‌ها پیش از دستش داده بودم.

همراهم پرسید:«کی بود؟ آشنا بود؟» و من برایش توضیح دادم که زنی را دیدم درست شبیه یکی از آشناهای قدیمی. اسمش را که گفتم یادش آمد. گفت:«فهمیدم کی رو می‌گی. همون که چند سال پیش، مریضی سختی گرفت و فوت شد.» کلمه آخری را که شنیدم چانه‌ام لرزید و یک حلقه اشک نشست در چشم‌هایم. من هنوز نمی‌توانستم بعد از گذشت پنج سال از کلمه "مرحوم"
پیش از اسمش استفاده کنم.

پی‌نوشت: عنوان بخشی از ترانه‌‌ افشین یداللهی.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز