1394/11/5  08:06   

دکتر عمومی‌ای در شهرمان داشتیم که همه‌ی اعضای خانواده به وقت بیماری به او مراجعه می‌کردیم. آقای دکتر از این تیپ مردانی بود که همیشه کت و شلوار به تنشان دوخته شده. کشیده و لاغر بود و می‌شد گردی سفید را روی موهایش دید.

از قوانین نانوشته مطبش این بود که به هیچ کس تلفنی نوبت نمی‌داد. هر کس می‌خواست دکتر را ببینید باید می‌رفت همان جا در آن ساختمان باصفای ویلایی که حیاط پر از گلی هم داشت، در یکی از اتاق‌های تو در تویش می‌نشست و صبر می‌کرد تا از میان بیمارهای قد و نیم قد نوبتش شود.

منشی‌ آقای دکتر هم برخلاف منشی‌های فعلی، پیرمردی هیکلی و شوخ طبع بود که اگر در اتاق بغلی هم می‌نشستی باز صدای خنده‌ و شوخی‌اش با بیماران را می‌توانستی بشنوی. دکتر هم البته دست کمی از او نداشت. همیشه لبخند کمرنگی روی صورتش داشت. یادم نمی‌آید کسی از بداخلاقی‌‌اش گلایه کرده باشد. گوش شنوا بود برای مریض‌هایش. تا حدی که بعضی‌ها فقط برای مشاوره و شنیده شدن حرف‌هایشان نزد  او می‌رفتند. خیلی‌ها را هم بنا به وضع مالی‌ بدی که داشتند رایگان مداوا می‌کرد. اوقات بیکاری‌اش هم به بیماران اختصاص داشت. به روستاها می‌رفت و مریض‌های زیادی را می‌دید.

سال‌هاست که نزد او نرفته‌ام. اما گاهی وقت‌ها که از همان خیابان قدیمی‌ عبور می‌کردم با دیدن تابلوی مطبش و دری که مثل همیشه باز بود یک نفس راحت می‌کشیدم که آقای دکتر هنوز خستگی‌ناپذیر پشت میزش نشسته و برای مریض‌اش نسخه می‌نویسد.

اما خبر ناراحت کننده این روزها که میان مردم دهان به دهان پیچید؛ تعطیل شدن مطب آقای دکتر بود.  همان دست‌هایی که تسکین دهنده دردهای آدم‌های زیادی بودند حالا انقدر می‌لرزند که دیگر قادر به انجام فعالیتی نیستند. پارکینسون مطب آقای دکتر را تعطیل کرد. کسی که درباره‌اش می‌گفتند:«در آخرین روزهای کارش بیشتر از بیماری خودش، غصه‌اش بسته شدن در مطبش به روی مردم بود.»

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز