1394/10/25  03:06   

گفته بود:«من یک غم بزرگ دارم توی دلم.» با صراحت و سادگی‌اش غافلگیرم کرده بود. بعد خم شده بود و یک دسته سبزی محلی از مقابلش برداشته بود. تندتند برگ‌ها را از شاخه‌هایشان جدا می‌کرد و چشمانش را از من می‌دزدید.

نخواستم سوالی بپرسم. فقط به دست‌های ترک خورده و سبز رنگش نگاه کردم که ظرافت زنانه‌اش را از دست داده بود. دست‌هایی درست همرنگ سبزی‌های بساط‌ش.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز