1394/09/25  19:58   

یک گوشه نمازخانه نشسته بود. خودش را از سرما مچاله کرده بود و دور سرش شال پیچیده بود. رفته بودم ببینم دوستم آنجاست یا نه. همین که داشتم نگاهی به نمازخانه می‌انداختم متوجه حضورش شدم. به شوخی گفتم:«اینجا که از بیرون سردتره.» سرش را از روی کتابش بلند کرد و نگاهم کرد. چشمانش می‌خندید. پرسیدم:«پس چرا بخاری روشن نمی‌کنی؟» شالش را کنار زد و گفت:«آخه به جز من کسی تو نمازخونه نیست. چند ساعتی هم به نماز مونده. نخواستم بخاری رو برای خودم روشن کنم.» وقت حرف زدن بخار از دهانش بلند می‌شد.

راستش توقع هر جوابی را داشتم به جز این یکی.


   


نظرات()  
زرمان
1394/11/19 21:56
کاش اینجور آدمها اینقدر کم نبودند.
پاسخ محدثه انسی‌نژاد : کاش...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز