1394/05/28  01:27   

یادم هست آن وقت‌ها که سنم کم بود و خانه به دوش بودیم مدام، در یکی از همین اسباب‌کشی‌ها وقتی به خانه جدید رسیدیم یکی دو ساعت بعدش از مادرم اجازه گرفتم که بروم بیرون و خوراکی‌ای برای خودم بخرم. سر کوچه‌مان یک دوچرخه بود که صاحبش آن را یک گوشه پارک کرده بود. نشانم شد همان دوچرخه که خانه‌‌مان را راحت پیدا کنم و گم نشوم. رفتم خوراکی‌ام را خریدم و وقت برگشت دیدم دوچرخه نیست. صاحبش سوارش شده بود رفته بود.

دیروز که به دیدار رفیق ِ  سه سال ندیده‌ام می‌رفتم وقتی از او پرسیدم:«از کجا می‌تونم راحت‌تر بیام سر قرار؟» چون آدرس را بلد نبودم. گفت:«جلوی سینما، یه مرد لاغر سبیل کلفتی هست از اون بپرس راهنمایی‌ت می‌کنه.» و من در تمام طول راه داشتم به همان خاطره کودکی‌ام فکر می‌کردم و اینکه اگر آن آقای سبیل کلفت حالا سبیلش را زده باشد چه؟ البته مثل اینکه آن آقا بیشتر از اینها سبیلش برایش اهمیت داشت.

   


نظرات()  
صفایی نژاد
1394/06/4 11:40
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز