1394/05/9  01:21   

در یکی از همین عصرهای گرم تابستان که آبپاش را کنار گذاشته بودی، خیره شده بودی به گل‌ ِ ناز‌های صورتی گوشه باغچه و غرق در فکر بی‌حرکت ایستاده بودی. چند قطره آب روی پای راستت که آن را جلوتر از پای چپ‌ت گذاشته بودی ریخته بود. قطره‌های آب زیر نور خورشید تابستان که ساعتی به غروبش مانده بود می‌درخشیدند. همان لحظه یک گنجشک تشنه آمده بود و نشسته بود روی پای‌ت و سیراب شده بود با همان چند قطره آب. بعد هم بال زده بود و رفته بود.


پی‌نوشت: بعضی تصویرها با تمام سادگی‌شان همیشه در اینجا (ذهنت) ثبت می‌شوند.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز