1394/05/12  01:23   

در مسجد شجره هستم. سرگردان، حیران و بی‌قرار. لباس سفید احرام پوشیده‌ام. چشم می‌چرخانم بین جمعیت. تو را می‌بینم که یک گوشه ایستاده‌ای. شلوار پارچه‌ای و پیراهن مردانه تنت است با موهایی که درست مثل عکس‌هایت مجعد هستند. سرت را پایین گرفته‌ای. گاهی سرت را بالا می‌آوری و نگاهم می‌کنی. دلم می‌خواهد بیایم کنارت، بایستم به صحبت کردن با تو. صدایت را بشنوم برای اولین بار. چیزی که همیشه آرزویش را داشته‌ام. تو اما همانطور ایستاده‌ای آن گوشه و نگاهم می‌کنی. من؟ من آرام شده‌ام به نگاهت.

‌پی‌نوشت اول: برای مردی که تنها چندعکس از او دیده‌ام و روایت زندگی‌اش را از زبان دیگران شنیده‌ام. مردی که سرنوشتش به شهادت گره خورده بود.

پی‌نوشت دوم: به امید آن که شاید برسد به خاک پایت/ چه پیام‌ها سپردم همه سوز دل صبا را/ شهریار

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز