1394/04/25  02:48   

نشسته بودی توی اتاق آن خانه‌ی نقلی، لیوان چایی‌ات را دستت گرفته بودی و با چند دانه خرما و نان افطار می‌کردی. گپ می‌زدیم با صاحب‌خانه و تو کیف دنیا را می‌کردی. از همه چیز سوال می‌کردی از احوال بچه‌هایش تا آن چند مرغ و جوجه ته حیاط خاکی‌اش. این بار برخلاف همیشه که قبل از اذان مغرب خودمان را به خانه می‌رساندیم، اجازه‌مان را گرفته بودیم که افطاری را در خانه‌ی پیرزن بمانیم.



وقتی شب در حال برگشت بودیم و صاحب‌خانه برای تشکر از ما چند خوشه غوره چیده بود و داده بود دستمان. هر دو یک لبخند بزرگ نشسته بود روی صورتمان و تشکر کرده بودیم. بعد ده قدم آن طرف‌تر وقتی از پیچ کوچه بالا آمده بودیم گفته بودی:«حالا فهمیدی چرا انقدر اصرار کردم که حتما با من بیایی؟» گفته بودی:«مثل یک خواهر از تو می‌خواهم که هیچ وقت فرصت هم‌نشینی با آدم‌های فقیر و ندار را از دست ندهی. بیشتر از آنکه آنها به کمک مادی تو احتیاج داشته باشند، تو به هم‌نشینی با آنها نیازمندی. شادی‌اش را دیدی؟ داشت بال در می‌آورد به خاطر حضور ما.» و من حواسم رفته بود پی شادی دل آن پیرزن که تا امروز -افطار بیست و هشتمین روز از ماه مبارک- کسی به جز دو دخترش مهمان سفره‌ افطار ساده‌اش نشده بود.

پی‌نوشت‌ اول: عکس را از خبرگزاری مهر به امانت برداشته‌ام. گزارش تصویری «سفره‌های افطاری ساده». بی شباهت به خانه‌ای که ما مهمانش بودیم نیست. پیرزن به خاطر ما بشقاب‌های گل سرخی قدیمی‌اش را از کمدش در آورده بود.

‌پی‌نوشت دوم: صمیمیت و شادی شبی که گذشت انقدر زیاد بود برایم، که به فاصله چندساعت از گذشت آن دست به کیبورد شدم برای نوشتن از بهترین افطاری ماه رمضان امسالم.


   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز