1394/04/17  23:59   

همین که نزدیک تاکسی شدم و زن و شوهر را کنار همدیگر دیدم که روی صندلی عقب ماشین نشسته بودند و گرم صحبت بودند دلم نیامد فاصله بیندازم بینشان. به آقای راننده گفتم:«لطفا در اون سمت رو باز کنید.»

مرد میانسال، کت و شلواری راه راه قدیمی به تن داشت و صورت آفتاب سوخته‌اش پر از چین و چروک بود. زن صورت سرخ و سفیدی داشت و با لهجه تالشی صحبت می‌کرد. مانتو و شلواری ساده به تن داشت و کیف دستی‌اش را روی پایش گذاشته بود. چندباری برگشتم و نگاهشان کردم. آنقدر حرف برای گفتن داشتند و در عالم خودشان غرق بودند که متوجه ترمز شدید ماشین نشدند.

مرد حرف می‌زد و زن تمامش گوش می‌شد و بعد از چند دقیقه جایشان عوض می‌شد. بین راه مرد گوشی قدیمی‌اش را از جیبش در آورد و چیزهایی برای زنش خواند. زن دستش را گذاشت جلوی دهنش و نخودی خندید. بعد مرد کیسه آلوچه را بالا آورد، گذاشت روی پایش و  از تویش چند تا آلوچه برداشت. زن انگار منعش کرد از خوردن آلوچه شسته نشده و مرد گمانم جوابش چیزی بود مثل:«بادمجون بم آفت نداره.» بعد شروع کرد قرچ قرچ آلوچه گاز زدن. زن نگاهش کرد با لذت. انگار خودش داشت آلوچه می‌خورد آن هم شسته و تمیز.

بین راه وقتی آفتاب مستقیم توی چشمانم می‌خورد و دستم را سایه‌بان چشمانم کرده بودم، یک لحظه چشمم خورده بود به تصویر مرد و زن که در آینه جلوی ماشین نقش بسته بود. نفس راحتی کشیدم که از اول به آقای راننده گفتم این سمت می‌نشینم.

پی‌نوشت اول: خاطره متعلق به پیش از ماه مبارک رمضان است. همان زمان که آلوچه‌ها هنوز سبز بودند و سفت و ترش مزه.

پی‌نوشت دوم: این پست «نیکولا» بهانه‌ای شد برای نوشتن این خاطره.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز