1394/04/16  02:21   

دانه‌های درشت عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود. درد می‌کشید و حتا لب باز نمی‌کرد به گفتن «آه»ی. دستمال کاغذی را برداشتم و پیشانی‌اش را خشک کردم.

دستش را توی دستانم گرفتم. رمقی برایش نمانده بود که مثل همیشه دستم را به نشانه محبت فشار دهد. دلم می‌خواست نیرویی داشته باشم که تمام دردها و رنج‌هایش را از او بگیرم و به جانم بریزم. درست مثل همان شخصیت سیاه پوست فیلم «مسیر سبز».

پی‌نوشت: بارها این احساس را تجربه کرده‌ام. وقتی از دستم کاری بر نمی‌آید برای پاک کردن اندوه دلی یا از بین بردن درد جسم‌ی.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز