1394/04/15  23:06   

به بچه‌های کوچکی که مادرشان آنها را زودتر از موعد همیشگی به مهد می‌فرستد بارها فکر کرده‌ام. از خودم پرسیده‌ام:«یعنی ممکن است آن بچه مربی مهدش را بیشتر از مادرش دوست داشته باشد؟ بیشتر وابسته‌اش شود؟ یا برعکس خاطرات بدی در ذهنش شکل بگیرد؟» یادم آمده بود به یکی از هم کلاسی‌هایم که بچه‌اش را مهد گذاشته بود. بچه به عادت همیشگی مهد صدایش می‌کرد:«خاله» و او غمگین می‌شد.

هر وقت کاری به من سپرده می‌شود ترجیح می‌دهم تا آخرش را خودم انجام بدهم. این طور خیالم راحت است که کم‌کاری‌ای صورت نمی‌گیرد. می‌توانم برایش تمام و کمال وقت بگذارم. دلسوزی‌ای که بعید است دیگری برایش خرج کند را خودم انجامش می‌دهم. فکر می‌کنم در مورد مهد و بچه هم دقیقا همین طور باشد. چه بسا حتا با مسئولیت بیشتر.

پی‌نوشت اول: این مطلب را در محکوم کردن مادرانی که بچه‌هایشان را مهد می‌گذارند ننوشته‌ام. هر چند خودم به مهدکودک اعتقادی ندارم. اما فکر می‌کنم اگر قرار بر مهد رفتن هم باشد بهتر است در زمان معمولش انجام شود.

پی‌نوشت دوم: این پست از نوشته‌های قدیمی در گنجه محسوب می‌شود.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز