1394/03/31  02:15   

توی یک کوچه عریض ِ خلوت راه می‌رفتم و سعی می‌کردم به سبک کودکی پایم را روی خط‌وط سنگ‌فرش‌ نگذارم. بعد یکهو دخترک درونم دلش لی‌لی بازی خواست. هنوز کوچه خلوت بود و پرنده پر نمی‌زد. شروع کردم به لی‌لی کردن که صدای خنده نخودی کسی را شنیدم. سر بلند کردم سمت صدا و زنی را دیدم که از روی بالکن پر از گل خانه‌اش نگاهم می‌کرد. چیزی گفت. نشنیدم. گفتم:«چی؟ متوجه نشدم؟» گفت:«دو دفعه پات رفت رو خط.» دوباره نخودی خندید. خندیدم.

پی‌نوشت: عنوان شاید کمی از نوشته دور باشد اما فکر کردم این تکه شعر دوست‌داشتنی از حافظ می‌تواند حال خوب این نوشته را بهتر نشان دهد.


   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز