1394/03/23  00:03   

گفته بود:«این حرف‌هایی که برایت گفتم را تا به حال برای هیچ کس نگفته‌ام حتا خواهرم.» من می‌دانستم منظورش از این حرف نبودن صمیمیت بین خودش و خواهرش نیست بلکه نخواسته او را شریک غصه‌هایش کند که خاطرش آزرده شود. به یک کلمه اکتفا کردم:«می‌فهمم.»

این پا و آن پا کردم. باید می‌رفتم. جلو رفتم و به جای خداحافظی معمولی در آغوش‌اش کشیدم. حس کردم شانه‌هایش لرزید. یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمم سر خورد روی صورتم. برای اینکه فضا تغییر کند در گوشش نجوا کردم:«درست عین فیلما.» میان گریه خندید.

بعد به ظاهر از در خارج شدم و رفتم اما در واقع می‌دانستم که او مرا از آن در نامرئی عبور داده و وارد دنیای خودش کرده.

پی‌نوشت: دلم برای تمام همسایه‌های بلاگفایی‌مان -این کلمه را از خانم زَرمان به امانت گرفتم- تنگ شده.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز