1394/03/16  23:46   

پیاده مسیر طولانی‌ای را راه رفته بودم و از کوچه پس کوچه‌ها گنبد نقره‌ای کوچک زیارتگاهی را دیده بودم. رفته بودم آنجا که ببینم چه خبر است. زیارتگاه قدیمی‌ای بود متعلق به پیرمرد روحانی سیدی که مردم به او و جدش بسیار اعتقاد داشتند. یک جای کوچک ساده که سقفش هنوز کامل نشده بود و هر چند وقت یک بار گنجشک‌ها از گوشه و کنارش واردش می‌شدند، چرخی می‌زدند و بیرون می‌رفتند.

از پله‌های خاکی بالا رفتم و چند قدمی رفتم تا به ضریح رسیدم. انگشتانم را بین شبکه‌های رنگ پریده ضریح قفل کردم. به عمامه و جانماز روی سنگ قبر خیره شدم و زیر لب فاتحه‌ای خواندم. بعد نشستم یک گوشه. به غیر از چند خانمی که نماز می‌خوانند و تسبیح می‌چرخاندند یک عده نشسته بودند دور هم و از گرانی‌ها می‌گفتند و به نشانه تاسف سر تکان می‌دادند. لباس‌های کهنه‌ای تنشان بود و چهره‌شان پر چین و چروک بود.

به ستون سنگی تکیه داده بودم و با خودم فکر می‌کردم لابد پیرمرد وقت زنده بودنش گوش شنوای این مردم بوده که حالا همین جنس مردم می‌آیند از مسائل روزمره زندگی‌شان می‌گویند و دلشان خوش است به اینکه پیرمرد می‌شنود. مردمی فقیر اما شرافتمند که خیلی‌ها حتا حاضر نیستند نگاهشان کنند.

پی‌نوشت: در نوشتن این نوع موضوعات دو مسئله بسیار دشوار وجود دارد؛ اول اینکه مواظب باشی کسی را خیلی بالا نبری، دوم اینکه بی‌احترامی‌ای هم به کسی اتفاق نیفتد.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز