1394/03/9  21:47   

رسیدن به نقطه آخر بعضی مواقع عجیب لذت‌بخش است. مثل رسیدن به صفحه‌ی آخر یک کتاب، خیس از عرق بودن و نفس نفس زدن وقتی از ورزش فارغ می‌شوی، تحویل یک کار سر موقع با تلاش خودت، تمام کردن یک دوره تحصیلی، ساختن یک چیز کوچک هر چند در حد ساختن یک دستبند، یاد گرفتن یک مهارت و پاسخ به سوالات فراوانت درباره این دنیا و آفریده‌های خالقش.

داشتن همه‌ی آن چیزهایی که با تلاش خودت به دستشان می‌آوری نه آنهایی که به واسطه وراثت یا ژنتیک به تو می‌رسند.

پی‌نوشت: سلام به خانم زَرمان عزیز. وقتی پیامی دریافت می‌کنی از نویسنده‌ی وبلاگی که دوستش داری همین می‌شود که چند بار می‌خوانی‌اش و لبخند می‌نشیند روی لبت. شمعدانی قرمز آن پست تقدیم به شما.

   


نظرات()  
زرمان
1394/03/10 13:26
نعناست؛ خودم خشک کردم. تا زحمت بکشی و شمعدانی را بگذاری لب طاقچه، از نعناها ریخته‌ام توی کیسه برایت.
قربانت :**
پاسخ محدثه انسی‌نژاد : گذاشتمش روی طاقچه کنار آیینه. نعنای خوش عطر همسایه :***
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز