1395/07/1  01:01   

چندتایی مروارید، مهره و نخ جمع کردم و نشستم به ساختن دستبند برای دختربچه‌های فامیل. بین ساختن دستبند یادم افتاده بود به خاطره‌ی کودکی‌هایم که مادرم برایم تعریف کرده بود. اینکه یک زمانی انگشتر هدیه‌ای را که از دانه‌های کوچک مروارید و نخ درست شده بود انداخته بودم در انگشتم و نشسته بودم روی ایوان خانه مادربزرگ. نمی‌دانم چطور شده بود که یکهویی انگشتر را قورت داده بودم. بعد ترس برم داشته بود که نکند بمیرم؟ فکر می‌کردم حالا نشد یک ساعت دیگر قطعا می‌میرم. انگار مثلا سمی یا قرصی باشد که اثرش به مرور در من هویدا شود.

حتا اشک هم ریختم برای مرگ زودهنگام خودم. قبول کنید مرگ یک بچه پنج، شش ساله‌ بر اثر خوردن یک انگشتر مروارید کوچک که آن هم اصل نبود، انقدری غم‌انگیز بود که خودش بخواهد برای خودش عزاداری کند. در آن وضعیت، بچه‌های بازیگوش فامیل دور هم نشسته بودند، آش رشته می‌خوردند و با حرف‌هایشان سر به سرم می‌گذاشتند:«وقتی مُردی شکمت را می‌شکافیم و جواهرات درونش را در می‌آوریم» و من یاد گرگ قصه‌ی شنل قرمزی می‌افتادم و بیشتر گریه می‌کردم.


حالا نشسته‌ام مهره‌های رنگی را یکی‌یکی می‌اندازم داخل نخ و به یاد آن خاطره یک لبخند بزرگ نشسته روی صورتم.


پی‌نوشت: همیشه هم که نباید برای خیرمقدم به پاییز شعرهای کلیشه‌ای خواند، یک بار هم فقط با لبخند به استقبالش برویم. این پست را برای همین نوشتم.

   


نظرات()  
زرمان
1395/07/2 01:40
:))
پاسخ محدثه انسی‌نژاد : آخرشم اثر نکرد :))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز