تبلیغات
گذر اقاقیا
1394/08/5  06:44   

بین ردیف درخت‌های حاشیه پیاده‌رو که این روزها رخت پاییز به تن کرده‌اند، درخت چناری را دیدم که هنوز خود را کاملا به دست پاییز نسپرده بود. میان انبوه برگ‌های نارنجی و زرد شده‌اش، یک رگه‌ی باریک برگ سبز خودنمایی می‌کرد. مثل کسی که در میان انبوه موهای سفیدش هنوز یک رگه موی سیاه می‌توان دید.

   


نظرات()  
1394/08/3  06:32   

در میانه روضه‌های شب عاشورا، آن جا که مداح از تنهایی اباعبدالله -علیه‌السلام- در میدان جنگ می‌خواند. به باریکه نوری که تاریکی را شکافته بود و روی گل‌های قالی هیئت افتاده بود، خیره شده بودم و صدای شهید آوینی بود که مدام در ذهنم تکرار می‌شد:«ما بی‌وفایی کوفیان را جبران کردیم.»

   


نظرات()  
1394/08/2  02:58   

دَه شب مهمان مجلس شما بودیم. مراعات حالمان را کردند که هر شب را به نام کسی روضه خواندند برایمان. روضه‌هایی نادیده که تنها گوشه‌ای از آنها آتش می‌زند به هر دلی و روز عاشورا، زینب -سلام‌الله علیها- بود و هزاران روضه مصور.

پی‌نوشت: عنوان بخشی از رباعی سید حمیدرضا برقعی.

   


نظرات()  
1394/07/20  20:46   

در میانه خواندن یک کتاب خوب، به این فکر می‌کردم که تا چند فصل دیگر این کتاب به پایان می‌رسد و جادوی مزمزه کردن اولین بار کلماتش و کشف انتهای داستانش باطل می‌شود. چه فکر نازک غمناکی.

   


نظرات()  
1394/06/29  17:19   

برای آدم‌های وابسته هم باید یک جایی در نظر گرفته شود مثل مراکز ترک اعتیاد تا به وقت از دست دادن، درد کمتری را تحمل کنند. وابستگی مثل سمی است که توی رگ‌های آدم می‌دود. یک باره به خودت می‌آیی و می‌بینی سم تمام بدنت را فرا گرفته و تو به حضور کسی یا چیزی در زندگی اعتیاد پیدا کرده‌ای.

   


نظرات()  
1394/06/16  00:04   

حس تجربه کردن یک اتفاق جدید در زندگی -خواه تلخ یا شیرین- مثل وارد شدن به یک اتاق شیشه‌ای است. کسانی که تا به حال آن تجربه را پشت سر نگذاشته‌ باشند اصلا متوجه وجود این اتاق شیشه‌ای نمی‌شوند. بی‌تفاوت از کنارش عبور می‌کنند و شما هر چقدر تلاش کنید تا از داخل آن اتاق صدایتان را به گوش آنها برسانید، آنها بدون آن که صدایتان را بشنوند تنها اشکالی بی‌معنی از شما می‌بینند. 

   


نظرات()  
1394/06/13  21:21   

نوشته مهمان

یکی از ویدئوهای تد را خیلی دوست دارم. آمی کادی در این ویدئو از نتیجه عجیب و غیرمنتظره‌ای که در تحقیقاتش گرفته حرف می‌زند. همه ما می‌دانیم که آدم‌ها وقتی احساس قدرت  می‌کند ژست‌های بدنی خاصی را به نمایش می‌گذارند. اما آیا عکس قضیه هم صادق است؟ اگر ژست‌های بدنی قدرت را تقلید کنیم آیا احساس قدرت خواهیم کرد؟ خانم کادی جواب مثبت می‌دهد. این حرف عجیب است چون درست برخلاف چیزی است که ما همیشه باور داشته‌ایم. هیچ کس شک ندارد که اگر علت‌ها را از بین ببرد معلول‌ها هم تغییر می‌کنند. اما آمی کادی دارد می‌گوید معلول‌ها را از بین ببرید تا علت‌ها ناپدید شوند. و راستش این حرف، حتی اگر عجیب باشد، بی‌سابقه نیست. یادم هست چند سال پیش یادداشت ترجمه‌شده‌ای از یک کشیش آمریکایی می‌خواندم که به مردم توصیه می‌کرد «چنان کنند که گویی ایمان دارند» تا احساس معنوی پدیدار شود. (و البته من این یکی را توصیه نمی‌کنم!) به علاوه منطق شیوه درمانی رفتاری در روانشناسی هم همین است: کاری نداشته باش که کدام افکار به این رفتار خاص منتهی شده‌اند. به آدم‌ها یاد بده طور دیگری رفتار کنند تا افکارشان هم تغییر کند.

ایدهٔ آمی کادی برای من جذاب است چون آن را دربارهٔ یکی از مشکلات خودم به کار برده‌ام: کمبود اعتماد به نفس. نشانه‌های بی‌اعتمادی به خود، یا به عبارتی معلول‌های رفتاری به اعتمادی به خود کدام‌اند؟ هرکس می‌تواند یک لیست طولانی از آن‌ها را دربارهٔ خودش بنویسد. اگر هم در این مورد مشکلی دارید به یکی از کتاب‌هایی که دربارهٔ زبان بدن حرف می‌زنند مراجعه کنید. آنها به شما خواهند گفت که کدام ژست‌ها و رفتارها را مردم اطرافتان به پای نداشتن اعتماد به نفس می‌گذارند. ولی من اینجا می‌خواهم از یک رفتار به خصوص حرف بزنم که مدت‌ها پیش در خودم کشف کردم و بعدها مرتبا در دختران جوانی کم‌رو و بی‌اعتماد به نفس دیده‌ام: توضیح خود. تا وقتی به توانایی‌هایمان شک داریم، همیشه در حال توضیح دادن خودمان هستیم. وقتی دربارهٔ چیزی نظر می‌دهیم وظیفهٔ خودمان می‌دانیم که بگوییم منظورمان چه چیزهایی نبوده. پیشاپیش دربارهٔ همه سوبرداشت‌های احتمالی احساس خطر می‌کنیم. وقتی پیشنهادی مطرح می‌کنیم، چند بار یادآوری می‌کنیم که دیگران «مجبور نیستند» قبولش کنند؛ انگار که خود کلمهٔ «پیشنهاد» این مفهوم را نمی‌رساند. همیشه نگرانیم که نادانسته کسی را ناراحت کنیم.

ویدئوی آمی کادی را ببینید. اگر شما هم به فکر افتادید که با این روش کاری برای اعتماد به نفستان بکنید، شاید بد نباشد که از «توضیح خود» شروع کنید. تلاش کنید که از امروز خودتان را توضیح ندهید: از انتهای ایمیل‌هایتان، آن پاراگراف طولانی را که می‌گوید منظور شما چه چیزهایی نبوده‌است حذف کنید. مراقب باشید که از پی‌نوشت‌های وبلاگ برای عذرخواهی از کسانی که ممکن است از این نوشته دلخور بشوند استفاده نکنید. وقتی پیشنهادی به میان آوردید، نگران رودربایستی مخاطب نباشید. من فکر می‌کنم این نقطه خوبی برای شروع باشد. معمولا دست برداشتن از رفتاری که آموخته‌ایم انجام بدهیم ساده‌تر از شروع کردن رفتاری است که یاد گرفته‌ایم انجام ندهیم.


امضا محفوظ

   


نظرات()  
1394/06/11  00:21   

یادگیری یک هنر علاوه بر لذت انجامش برای وقت‌هایی که اندوه در دل آدم سر ریز می‌شود بیشتر به کار می‌آید. اندوهی که لای تار و پودهای یک فرش دستباف، میان نت‌های یک موسیقی و یا تحریر‌های یک خط نستعلیق گم می‌شود.

   


نظرات()  
1394/06/10  19:42   

زندگی در زمان حال مسئله خیلی مهمی است که گاهی از آن غافل می‌شویم. گذشته‌ها که گذشته و مرور آن کمکی به آدم نمی‌کند اما امان از خیال‌پردازی‌ها برای آینده. گاهی انقدر در این خیال‌پردازی‌ها غرق می‌شویم که یادمان می‌رود اصلا ممکن است آن روزها را نبینیم.

   


نظرات()  
1394/05/28  00:27   

یادم هست آن وقت‌ها که سنم کم بود و خانه به دوش بودیم مدام، در یکی از همین اسباب‌کشی‌ها وقتی به خانه جدید رسیدیم یکی دو ساعت بعدش از مادرم اجازه گرفتم که بروم بیرون و خوراکی‌ای برای خودم بخرم. سر کوچه‌مان یک دوچرخه بود که صاحبش آن را یک گوشه پارک کرده بود. نشانم شد همان دوچرخه که خانه‌‌مان را راحت پیدا کنم و گم نشوم. رفتم خوراکی‌ام را خریدم و وقت برگشت دیدم دوچرخه نیست. صاحبش سوارش شده بود رفته بود.

دیروز که به دیدار رفیق ِ  سه سال ندیده‌ام می‌رفتم وقتی از او پرسیدم:«از کجا می‌تونم راحت‌تر بیام سر قرار؟» چون آدرس را بلد نبودم. گفت:«جلوی سینما، یه مرد لاغر سبیل کلفتی هست از اون بپرس راهنمایی‌ت می‌کنه.» و من در تمام طول راه داشتم به همان خاطره کودکی‌ام فکر می‌کردم و اینکه اگر آن آقای سبیل کلفت حالا سبیلش را زده باشد چه؟ البته مثل اینکه آن آقا بیشتر از اینها سبیلش برایش اهمیت داشت.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز