تبلیغات
گذر اقاقیا
1394/12/6  07:02   

به پیشنهاد دوستم در آخرین روز از تبلیغات کاندیداها در شهر قدم زدیم و سری به ستادهای کاندیداها زدیم. شهر ما سیزده نفر کاندید برای انتخابات مجلس دارد. این متن گزارشی کوتاه از مشاهدات من است.

ژست‌ها، لبخندها و پوسترها
ما مقابل ستاد کاندیداها بیشتر به دنبال کاغذی بودیم که کاندیدای محترم سوابق و برنامه‌هایش را در آن شرح داده باشد ولی می‌توانم به جرات بگویم به جز یکی دو مورد به جای چنین چیزی، تنها با انواع و اقسام پوسترها در ابعاد بزرگ و کوچک مواجه می‌شدیم و دست خالی از ستادها بر می‌گشتیم.

«دوست دارم زندگی رو» یا کاندیدای محترم «دقیقا کجایی؟»
پیش خودمان گفتیم حالا که خبری از برنامه‌ها و اهداف نیست پس در ستادها به سخنرانی‌های کاندیداها گوش بدهیم تا بفهمیم اصلا حرف حسابشان چیست. ولی باز هم تیرمان به سنگ خورد. به جز یک مورد، در ستادها تنها چیزی که شنیده می‌شد انواع و اقسام ترانه‌ها بود. ترانه‌هایی همچون «دوست دارم زندگی رو»، «در روح و جان من می‌مانی ای وطن» و حتا «خداحفظ ای قصه عاشقانه» از بلندگوهای ستادها شنیده می‌شد. در مورد آخری گمانم کاندیدای مورد نظر کمی مایوس از رای آوردن به نظر می‌رسید.

وای فای رایگان
در این دوره از انتخابات کاندیداها تاکید زیادی روی مجهز بودن ستادشان به وای فای رایگان داشتند. طبعا تعداد جوانان موبایل به دستی که در ردیف صندلی‌ها نشسته بودند و سر از گوشی‌‌هایشان بلند نمی‌کردند در این ستادها بیشتر بود. در یکی از همین ستادها البته علاوه بر وای فای رایگان، به طرفداران آن کاندیدا اشتراک رایگان اینترنت نیز داده می‌شد.

بیا ائتلاف کنیم لطفا!
در یک مورد تصویر خانمی بر روی مانیتور مقابل ستاد دیده می‌شد که در نظر اول این تصور را در بیننده ایجاد می‌کرد که این خانم در داخل ستاد مشغول صحبت است که با کمی دقت متوجه می‌شدی این فقط یک تصویر ضبط شده است. این خانم در جایی از صحبت‌هایش خطاب به ستاد بغل دستی که دیوار به دیوار ستاد آنها بود می‌گفت:«آقای فلانی که کنار ما ستاد زدید بیایید و به نفع ما کنار بروید.» ائتلاف زورکی البته آن هم با تصویر ضبط‌ شده مطمئنا هیچ وقت جواب نمی‌دهد.

بداخلاقی‌های انتخاباتی
مثل همیشه و در هر دوره‌ای بداخلاقی‌های انتخاباتی را می‌شد به وضوح دید. بین این بداخلاقی‌ها دیدن پسرهای نوجوان کوله‌پشتی به دوشی که پولی دریافت کرده بودند تا پوسترهای کاندیدایی را به دیوارها بچسبانند و حواسشان بود که پوستر کاندید رقیب را هم پاره کنند بیشتر ناراحت‌کننده بود. به هر حال کمی برایشان زود بود که قواعد رقابت ناجوانمردانه را یاد بگیرند.

از سینما تا روسری فروشی
ستادهای انتخابات کاندیداها در مکان‌هایی مثل سینما، نمایشگاه ماشین، رستوران‌ها، گاراژ و یک مورد هم در روسری فروشی برپا شده بود. این مورد آخری البته کاندیدای خانوم نبود.

صورت‌هایی که با سیلی سرخ می‌شوند
میان سر و صداها و شعارهای تبلیغاتی چیزی که خیلی جلب توجه می‌کرد حضور پررنگ دستفروش‌ها و کسانی بود که دست نیاز به سمتت دراز می‌کردند. آدم‌هایی که تعدادشان به صورت نگران‌کننده‌ای رو به افزایش است.

این ملت مظلوم و مقتدر
نمی‌دانم چه کسانی قرار است این بار به مجلس راه پیدا کنند. خاصیت دموکراسی این است اما هر چه که هست هفته‌ی دیگر همین موقع‌ها تمام این سر و صداها فروکش کرده و زندگی به روال قبل از انتخابات بر می‌گردد. فقط کاش منتخبین یادشان بماند تمام دست‌هایی را که به خاطر سربلندی کشورشان جوهری شد.

   


نظرات()  
1394/11/27  01:03   

پسر بیست و چند ساله‌ی قدبلندی در شهرمان هست که صورت و دستانش به شدت دچار سوختگی شده‌اند. نمی‌دانم کجا و در چه حادثه‌ای چنین اتفاقی برایش افتاده، ولی سوختگی‌هایش انقدری هست که وقتی در شهر ظاهر می‌شود خودش را بپوشاند تا دیده نشود. معمولا بارانی بلندی تنش می‌کند و یقه‌هایش را بالا می‌کشد. کلاه بافتی‌ سیاهش را تا زیر ابروهایش پایین می‌کشد و سر در گربیان در پیاده‌روهای شهر قدم می‌زند. با این حال یک‌وقت‌هایی که صورتش دیده می‌شود مردم با وحشت نگاهش می‌کنند یا قدم‌هایشان را تند می‌کنند تا زودتر از او دور شوند.

دیروز که داشتم پیاده به خانه بر می‌گشتم، در مسیر همیشگی‌ام او را دیدم که چند قدم جلوتر از من سر در گریبان و آهسته قدم بر می‌داشت. چند پسر جوان به موازات او در پیاده‌رو گرم صحبت بودند. منتظر بودم پسرها متوجه حضور او شوند و همان واکنش‌های همیشگی را شاهد باشم که دیدم آنها مسیرشان را به سمت او کج کردند. یکی‌شان بی‌هوا دستش را انداخت دور گردنش و کشیدش توی جمع خودشان. پسر بهت زده بود. این بهت زدگی‌اش حتا از صورت پنهان شده زیر کلاهش هم پیدا بود. لحظه‌ای بعد صدای خنده‌هایشان بود که پیاده‌رو را پُر کرده بود.

   


نظرات()  
1394/11/22  01:28   

وسط خیابان دو نفری ایستاده بودیم و منتظر بودیم راننده‌ای دلش به رحم بیاید، از سرعتش کم کند تا ما بتوانیم رد شویم. هوا سرد بود، صورتمان قرمز شده بود از سرما و دستانمان یخ زده بود. می‌خواستیم زودتر برسیم خانه تا هوا تاریک‌تر نشده بود.

یکهو از لابه‌ لای ماشین‌ها در آن سوی خیابان چشمم خورده بود به کسی، انگار آشنایی را دیده باشم. همراهم گفت:«حواست کجاست؟ بیا بریم.» بعد دستم را کشید و با هم از خیابان رد شدیم. برگشتم و یک بار دیگر به زن که داشت وارد مغازه خرازی می‌شد نگاه کردم. درست شبیه کسی بود که سال‌ها پیش از دستش داده بودم.

همراهم پرسید:«کی بود؟ آشنا بود؟» و من برایش توضیح دادم که زنی را دیدم درست شبیه یکی از آشناهای قدیمی. اسمش را که گفتم یادش آمد. گفت:«فهمیدم کی رو می‌گی. همون که چند سال پیش، مریضی سختی گرفت و فوت شد.» کلمه آخری را که شنیدم چانه‌ام لرزید و یک حلقه اشک نشست در چشم‌هایم. من هنوز نمی‌توانستم بعد از گذشت پنج سال از کلمه "مرحوم"
پیش از اسمش استفاده کنم.

پی‌نوشت: عنوان بخشی از ترانه‌‌ افشین یداللهی.

   


نظرات()  
1394/11/5  07:06   

دکتر عمومی‌ای در شهرمان داشتیم که همه‌ی اعضای خانواده به وقت بیماری به او مراجعه می‌کردیم. آقای دکتر از این تیپ مردانی بود که همیشه کت و شلوار به تنشان دوخته شده. کشیده و لاغر بود و می‌شد گردی سفید را روی موهایش دید.

از قوانین نانوشته مطبش این بود که به هیچ کس تلفنی نوبت نمی‌داد. هر کس می‌خواست دکتر را ببینید باید می‌رفت همان جا در آن ساختمان باصفای ویلایی که حیاط پر از گلی هم داشت، در یکی از اتاق‌های تو در تویش می‌نشست و صبر می‌کرد تا از میان بیمارهای قد و نیم قد نوبتش شود.

منشی‌ آقای دکتر هم برخلاف منشی‌های فعلی، پیرمردی هیکلی و شوخ طبع بود که اگر در اتاق بغلی هم می‌نشستی باز صدای خنده‌ و شوخی‌اش با بیماران را می‌توانستی بشنوی. دکتر هم البته دست کمی از او نداشت. همیشه لبخند کمرنگی روی صورتش داشت. یادم نمی‌آید کسی از بداخلاقی‌‌اش گلایه کرده باشد. گوش شنوا بود برای مریض‌هایش. تا حدی که بعضی‌ها فقط برای مشاوره و شنیده شدن حرف‌هایشان نزد  او می‌رفتند. خیلی‌ها را هم بنا به وضع مالی‌ بدی که داشتند رایگان مداوا می‌کرد. اوقات بیکاری‌اش هم به بیماران اختصاص داشت. به روستاها می‌رفت و مریض‌های زیادی را می‌دید.

سال‌هاست که نزد او نرفته‌ام. اما گاهی وقت‌ها که از همان خیابان قدیمی‌ عبور می‌کردم با دیدن تابلوی مطبش و دری که مثل همیشه باز بود یک نفس راحت می‌کشیدم که آقای دکتر هنوز خستگی‌ناپذیر پشت میزش نشسته و برای مریض‌اش نسخه می‌نویسد.

اما خبر ناراحت کننده این روزها که میان مردم دهان به دهان پیچید؛ تعطیل شدن مطب آقای دکتر بود.  همان دست‌هایی که تسکین دهنده دردهای آدم‌های زیادی بودند حالا انقدر می‌لرزند که دیگر قادر به انجام فعالیتی نیستند. پارکینسون مطب آقای دکتر را تعطیل کرد. کسی که درباره‌اش می‌گفتند:«در آخرین روزهای کارش بیشتر از بیماری خودش، غصه‌اش بسته شدن در مطبش به روی مردم بود.»

   


نظرات()  
1394/11/1  00:02   

اتفاق تلخ فرهنگی‌ای که این روزها در فیلم‌های سینمایی و سریال‌های کشورمان پررنگ‌تر از همیشه شاهد آن هستیم؛ تعریف عشق از بیراهه خیانت است. ما مخاطبانی هستیم که به صورت ناخوداگاه بعد از دیدن این فیلم‌ها حق را به آدم‌های متاهلی می‌دهیم که تعهد را فدای عشق قدیمی‌شان می‌کنند، برایشان دلسوزی می‌کنیم و اشک می‌ریزیم و این همان بخش تلخ ماجراست.
 

   


نظرات()  
1394/10/25  02:06   

گفته بود:«من یک غم بزرگ دارم توی دلم.» با صراحت و سادگی‌اش غافلگیرم کرده بود. بعد خم شده بود و یک دسته سبزی محلی از مقابلش برداشته بود. تندتند برگ‌ها را از شاخه‌هایشان جدا می‌کرد و چشمانش را از من می‌دزدید.

نخواستم سوالی بپرسم. فقط به دست‌های ترک خورده و سبز رنگش نگاه کردم که ظرافت زنانه‌اش را از دست داده بود. دست‌هایی درست همرنگ سبزی‌های بساط‌ش.

   


نظرات()  
1394/10/3  19:29   

همین جملات معمولی -مثبت یا منفی- که در گفت‌وگوهای روزمره به زبانشان می‌آوریم، یک وقت‌هایی می‌توانند تاثیر عمیقی روی مخاطبمان بگذارند. جملاتی که هر چند ممکن است ما خیلی زود آنها را فراموش کنیم و برایمان اهمیت چندانی نداشته باشند ولی تا سال‌ها در ذهن مخاطبمان باقی بماند.

باید باور کنیم که ما در لحظاتی از زندگی برای بعضی آدم‌ها، نقش همان دکتری را بازی می‌کنیم که بیمار چشم‌ش به دهان اوست.

   


نظرات()  
1394/09/25  18:58   

یک گوشه نمازخانه نشسته بود. خودش را از سرما مچاله کرده بود و دور سرش شال پیچیده بود. رفته بودم ببینم دوستم آنجاست یا نه. همین که داشتم نگاهی به نمازخانه می‌انداختم متوجه حضورش شدم. به شوخی گفتم:«اینجا که از بیرون سردتره.» سرش را از روی کتابش بلند کرد و نگاهم کرد. چشمانش می‌خندید. پرسیدم:«پس چرا بخاری روشن نمی‌کنی؟» شالش را کنار زد و گفت:«آخه به جز من کسی تو نمازخونه نیست. چند ساعتی هم به نماز مونده. نخواستم بخاری رو برای خودم روشن کنم.» وقت حرف زدن بخار از دهانش بلند می‌شد.

راستش توقع هر جوابی را داشتم به جز این یکی.


   


نظرات()  
1394/09/20  15:17   

حکایت غریبی‌ست که یک عمر در آرزوی پروانه شدن باشی و رویای پرواز در سر بپرورانی اما در نهایت بی‌هیچ بال پریدنی، در پیله خودت یک کرم ابریشم بمیری. 

   


نظرات()  
1394/09/20  14:28   

هفت، هشت روزی درگیر گلودرد، گوش‌ درد و آفت دهان بودم. این مورد آخری را اصلا نمی‌دانستم چه چیزی است. برای اولین بار بود که به آن مبتلا می‌شدم. بعد از دو روز تحمل درد، درباره‌اش سرچ کردم و اطلاعاتی به دست آوردم.

گلودرد و گوش‌درد درمان داشت اما آفت دهان هیچ درمان خاصی نداشت. فقط یک سری توصیه‌های کلی وجود داشت که درد را کم می‌کرد. بعدش باید صبر می‌کردی و منتظر می‌ماندی تا بهبود پیدا کنی. این یعنی به جای تحمل کردن، باید صبوری می‌کردم. می‌توانستم آن چند روز اولی را هم بگذارم به حساب صبوری کردن اما علاوه بر آفت، تفاوت این دو را هم در این روزها فهمیدم.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز