تبلیغات
گذر اقاقیا
1394/11/22  01:28   

وسط خیابان دو نفری ایستاده بودیم و منتظر بودیم راننده‌ای دلش به رحم بیاید، از سرعتش کم کند تا ما بتوانیم رد شویم. هوا سرد بود، صورتمان قرمز شده بود از سرما و دستانمان یخ زده بود. می‌خواستیم زودتر برسیم خانه تا هوا تاریک‌تر نشده بود.

یکهو از لابه‌ لای ماشین‌ها در آن سوی خیابان چشمم خورده بود به کسی، انگار آشنایی را دیده باشم. همراهم گفت:«حواست کجاست؟ بیا بریم.» بعد دستم را کشید و با هم از خیابان رد شدیم. برگشتم و یک بار دیگر به زن که داشت وارد مغازه خرازی می‌شد نگاه کردم. درست شبیه کسی بود که سال‌ها پیش از دستش داده بودم.

همراهم پرسید:«کی بود؟ آشنا بود؟» و من برایش توضیح دادم که زنی را دیدم درست شبیه یکی از آشناهای قدیمی. اسمش را که گفتم یادش آمد. گفت:«فهمیدم کی رو می‌گی. همون که چند سال پیش، مریضی سختی گرفت و فوت شد.» کلمه آخری را که شنیدم چانه‌ام لرزید و یک حلقه اشک نشست در چشم‌هایم. من هنوز نمی‌توانستم بعد از گذشت پنج سال از کلمه "مرحوم"
پیش از اسمش استفاده کنم.

پی‌نوشت: عنوان بخشی از ترانه‌‌ افشین یداللهی.

   


نظرات()  
1394/11/5  07:06   

دکتر عمومی‌ای در شهرمان داشتیم که همه‌ی اعضای خانواده به وقت بیماری به او مراجعه می‌کردیم. آقای دکتر از این تیپ مردانی بود که همیشه کت و شلوار به تنشان دوخته شده. کشیده و لاغر بود و می‌شد گردی سفید را روی موهایش دید.

از قوانین نانوشته مطبش این بود که به هیچ کس تلفنی نوبت نمی‌داد. هر کس می‌خواست دکتر را ببینید باید می‌رفت همان جا در آن ساختمان باصفای ویلایی که حیاط پر از گلی هم داشت، در یکی از اتاق‌های تو در تویش می‌نشست و صبر می‌کرد تا از میان بیمارهای قد و نیم قد نوبتش شود.

منشی‌ آقای دکتر هم برخلاف منشی‌های فعلی، پیرمردی هیکلی و شوخ طبع بود که اگر در اتاق بغلی هم می‌نشستی باز صدای خنده‌ و شوخی‌اش با بیماران را می‌توانستی بشنوی. دکتر هم البته دست کمی از او نداشت. همیشه لبخند کمرنگی روی صورتش داشت. یادم نمی‌آید کسی از بداخلاقی‌‌اش گلایه کرده باشد. گوش شنوا بود برای مریض‌هایش. تا حدی که بعضی‌ها فقط برای مشاوره و شنیده شدن حرف‌هایشان نزد  او می‌رفتند. خیلی‌ها را هم بنا به وضع مالی‌ بدی که داشتند رایگان مداوا می‌کرد. اوقات بیکاری‌اش هم به بیماران اختصاص داشت. به روستاها می‌رفت و مریض‌های زیادی را می‌دید.

سال‌هاست که نزد او نرفته‌ام. اما گاهی وقت‌ها که از همان خیابان قدیمی‌ عبور می‌کردم با دیدن تابلوی مطبش و دری که مثل همیشه باز بود یک نفس راحت می‌کشیدم که آقای دکتر هنوز خستگی‌ناپذیر پشت میزش نشسته و برای مریض‌اش نسخه می‌نویسد.

اما خبر ناراحت کننده این روزها که میان مردم دهان به دهان پیچید؛ تعطیل شدن مطب آقای دکتر بود.  همان دست‌هایی که تسکین دهنده دردهای آدم‌های زیادی بودند حالا انقدر می‌لرزند که دیگر قادر به انجام فعالیتی نیستند. پارکینسون مطب آقای دکتر را تعطیل کرد. کسی که درباره‌اش می‌گفتند:«در آخرین روزهای کارش بیشتر از بیماری خودش، غصه‌اش بسته شدن در مطبش به روی مردم بود.»

   


نظرات()  
1394/11/1  00:02   

اتفاق تلخ فرهنگی‌ای که این روزها در فیلم‌های سینمایی و سریال‌های کشورمان پررنگ‌تر از همیشه شاهد آن هستیم؛ تعریف عشق از بیراهه خیانت است. ما مخاطبانی هستیم که به صورت ناخوداگاه بعد از دیدن این فیلم‌ها حق را به آدم‌های متاهلی می‌دهیم که تعهد را فدای عشق قدیمی‌شان می‌کنند، برایشان دلسوزی می‌کنیم و اشک می‌ریزیم و این همان بخش تلخ ماجراست.
 

   


نظرات()  
1394/10/25  02:06   

گفته بود:«من یک غم بزرگ دارم توی دلم.» با صراحت و سادگی‌اش غافلگیرم کرده بود. بعد خم شده بود و یک دسته سبزی محلی از مقابلش برداشته بود. تندتند برگ‌ها را از شاخه‌هایشان جدا می‌کرد و چشمانش را از من می‌دزدید.

نخواستم سوالی بپرسم. فقط به دست‌های ترک خورده و سبز رنگش نگاه کردم که ظرافت زنانه‌اش را از دست داده بود. دست‌هایی درست همرنگ سبزی‌های بساط‌ش.

   


نظرات()  
1394/10/3  19:29   

همین جملات معمولی -مثبت یا منفی- که در گفت‌وگوهای روزمره به زبانشان می‌آوریم، یک وقت‌هایی می‌توانند تاثیر عمیقی روی مخاطبمان بگذارند. جملاتی که هر چند ممکن است ما خیلی زود آنها را فراموش کنیم و برایمان اهمیت چندانی نداشته باشند ولی تا سال‌ها در ذهن مخاطبمان باقی بماند.

باید باور کنیم که ما در لحظاتی از زندگی برای بعضی آدم‌ها، نقش همان دکتری را بازی می‌کنیم که بیمار چشم‌ش به دهان اوست.

   


نظرات()  
1394/09/25  18:58   

یک گوشه نمازخانه نشسته بود. خودش را از سرما مچاله کرده بود و دور سرش شال پیچیده بود. رفته بودم ببینم دوستم آنجاست یا نه. همین که داشتم نگاهی به نمازخانه می‌انداختم متوجه حضورش شدم. به شوخی گفتم:«اینجا که از بیرون سردتره.» سرش را از روی کتابش بلند کرد و نگاهم کرد. چشمانش می‌خندید. پرسیدم:«پس چرا بخاری روشن نمی‌کنی؟» شالش را کنار زد و گفت:«آخه به جز من کسی تو نمازخونه نیست. چند ساعتی هم به نماز مونده. نخواستم بخاری رو برای خودم روشن کنم.» وقت حرف زدن بخار از دهانش بلند می‌شد.

راستش توقع هر جوابی را داشتم به جز این یکی.


   


نظرات()  
1394/09/20  15:17   

حکایت غریبی‌ست که یک عمر در آرزوی پروانه شدن باشی و رویای پرواز در سر بپرورانی اما در نهایت بی‌هیچ بال پریدنی، در پیله خودت یک کرم ابریشم بمیری. 

   


نظرات()  
1394/09/20  14:28   

هفت، هشت روزی درگیر گلودرد، گوش‌ درد و آفت دهان بودم. این مورد آخری را اصلا نمی‌دانستم چه چیزی است. برای اولین بار بود که به آن مبتلا می‌شدم. بعد از دو روز تحمل درد، درباره‌اش سرچ کردم و اطلاعاتی به دست آوردم.

گلودرد و گوش‌درد درمان داشت اما آفت دهان هیچ درمان خاصی نداشت. فقط یک سری توصیه‌های کلی وجود داشت که درد را کم می‌کرد. بعدش باید صبر می‌کردی و منتظر می‌ماندی تا بهبود پیدا کنی. این یعنی به جای تحمل کردن، باید صبوری می‌کردم. می‌توانستم آن چند روز اولی را هم بگذارم به حساب صبوری کردن اما علاوه بر آفت، تفاوت این دو را هم در این روزها فهمیدم.

   


نظرات()  
1394/09/15  00:29   

یکی از مسائلی که همیشه گفتنش برایم سخت بوده آن است که از کشوری به نام افغانستان نام ببرم. نه به خاطر اینکه نخواهم کشور آنها را به رسمیت بشناسم بلکه باور این مرزی که بین ماست همیشه برایم مشکل بوده. مایی که هم‌چون برادران و خواهرانی هستیم که از هم سوایمان کرده‌ باشند.

‌پی‌نوشت: یکی از آرزوهای قدیمی و همیشگی‌ام سفر به افغانستان است. کاش روزی محقق شود.

   


نظرات()  
1394/09/14  06:08   

با شنیدن صدای قطرات باران که به سقف شیروانی خانه می‌خورد پشت پنجره اتاقم می‌روم. هوا به شدت سرد شده. پرده را کنار می‌زنم و به آسمان نگاه می‌کنم. دلم مثل ابرهای آسمانی که به آن خیره شده‌ام می‌گیرد. به کارتن‌خواب‌ها فکر می‌کنم و به کسانی که خانه‌ی گرمی ندارند. دوست داشتم من هم مثل گل یخ گوشه باغچه از بارش باران لذت ببرم اما نمی‌توانم.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز