تبلیغات
گذر اقاقیا
1395/03/22  02:07   

هنوز شب‌های زیادی خواب خانه مادربزرگ را می‌بینم. می‌گویم خانه مادربزرگ چون با رفتن او آن خانه دیگر هیچ وقت مثل قبل نشد و پس از مدتی فروخته شد. خودم را می‌بینم میان اتاق‌های تو در تویش یا سر ایوان باصفایش که همراه مادربزرگ نشسته‌ایم و او مشغول صحبت از کارهای روزمره‌ش است. یک وقت‌هایی در حیاط بزرگش هستم و اهرم تلمبه‌ آبش را بالا و پایین می‌کنم برای پر کردن حوض کوچکش. گاهی روی درخت انجیر تنومند باغ‌ش غروب خورشید را تماشا می‌کنم یا زیر درخت انارش گنجم را پنهان می‌کنم. خیلی وقت‌ها هم در باغچه‌‌‌ش مشغول جمع کردن گل‌های نسترن از روی زمین و به نخ کشیدن آن برای ساختن تاج گل هستم.

خانه‌ای که از بیست سال پیش دیگر پایم را داخل آن نگذاشته‌ام و حتا وقتی به آن محله می‌روم راهم را کج می‌کنم و از مسیر دیگری می‌روم تا نبینم‌ش. گرچه در واقعیت غیرممکن بود اما من تا به امروز از آن خانه به همان شکل در خیالم محافظت کرده‌ام.

پی‌نوشت: عنوان بخشی از شعر مهدی سهیلی است.

   


نظرات()  
1395/03/22  00:17   

گفته بود:«در کلاس‌شان نمونه بود انقدر که به شاگردان ضعیف کلاس هم کمک کرده بود و آنها را همراه خودش بالا کشیده بود. نگذاشته بود آنها پایین بمانند.» بعد مکث کرده بود و ادامه داده بود:«در این چند سال شاگردی مثل او نداشته‌ام. تکرار نشدنی مانده هنوز.»

فکر کرده بودم این یکی از خصوصیات آدم‌های بزرگ است لابد. کسانی که وقت اوج گرفتن دست دیگران را هم می‌گیرند و با خودشان همراه می‌کنند.

   


نظرات()  
1395/02/23  01:57   

خوب بود آدم ویژگی‌ای روی خودش داشت که بعد از شنیدن غم‌های یک نفر می‌توانست به سادگی تشخیص بدهد که حالا امید دادن یا مایوس کردن، کدامش برایش بهتر است. کدامش -هر چند کوچک- برای زخم او مرهم می‌شود.

   


نظرات()  
1395/02/23  00:52   

صدای تق‌تق دکمه‌های صفحه کلید به وقت نوشتن یک متن، برایم همیشه شبیه به شنیدن یک موسیقی دلنشین است و همان اندازه از گذاشتن کلمات در کنار هم لذت می‌برم که یک آهنگساز از در کنار هم چیدن نُت‌های موسیقی‌اش.

قبول کنید آدمی که نوشتن را دوست دارد بالاخره یک راهی پیدا می‌کند تا قربان صدقه کلمات برود.

   


نظرات()  
1395/02/13  00:57   

قرار گرفتن در ماه اردیبهشت مثل بودن در دالانی ساخته شده از گل‌های رنگارنگ است. دالانی که خنکای دلپذیرش عطر گل‌هایش را دو چندان می‌کند.

در تمام طول مسیر آهسته گام بر می‌داری و قلبت فشرده می‌شود از تصور رسیدن به انتهای آن. دلت می‌خواهد تا ابد در این بهشت کوچک در آغوش بهارنارنج‌ها، خوشه‌های اقاقیا و پیچ‌های امین‌الدوله آرام بگیری.

   


نظرات()  
1395/02/12  00:52   

با خانم معلم پنجاه و چند ساله‌ای هم صحبت شده بودم و او برایم از خاطرات شیرین سال‌های تدریس‌‌ش می‌گفت. کسی که در جوانی دوست نداشت شغل معلمی را انتخاب کند ولی در مسیری قرار گرفت که معلمی او را انتخاب کرد. به مرور او آنقدر عاشق شغل‌‌ش شده بود که بعد از بازنشستگی هم به کلاس درس برگشته بود. ماجرا تا آنجا پیش رفته بود که در ابتدای سال تحصیلی، پس از تصادف و مجروح شدن نتوانسته بود دوری از بچه‌ها را تحمل کند و با واکر سر کلاس درس حاضر شده بود.

سی و پنج سال تدریس کرده بود و در تمام این سال‌ها -به جز چندسال- معلم کلاس‌ اولی‌ها بود. در ساعت‌های تفریح می‌شد یکی از خود بچه‌ها و کنارشان می‌ماند تا به درس‌های عقب‌افتاده‌شان برسند. آرزویش این بود که مدرسه به معنای واقعی کلمه بشود «خانه دوم» بچه‌های دوره ابتدایی؛ بتوانند داخلش بازی کنند و شیطنت. نه اینکه تا بخواهند کمی بازی کنند به در و دیوار کلاس‌های کوچک بی‌حیاط‌شان بخورند.
 
از روزهای تدریس‌ش خاطره تلخی را به یاد نمی‌آورد. میان آن چندباری که معلم نمونه شده بود، تشویق شده بود یا از دست بچه‌ها کادو گرفته بود، برای من آن لحظاتی که بین صحبت کردن‌مان پسربچه‌ها بی‌هوا می‌پریدند در آغوشش و حرف‌های دل‌شان را به او می‌گفتند، آن هم در حالی که چند قدم آن طرف‌تر در یکی از کلاس‌ها معلم زبان بچه‌ها داشت سر یکی‌شان فریاد می‌کشید که «چرا موقع تدریس من خندیدی؟»  از همه رشک‌برانگیزتر بود.

   


نظرات()  
1395/01/21  12:04   

زندگی روزمره گاهی وقت‌ها خیلی خسته‌ام می‌کند؛ همین خوردن و خوابیدن‌های مداوم. چرخه‌ای که مدام از سر نیاز تکرار می‌شود. این چرخه برایم شبیه به دویدن روی دستگاه تردمیل است با این تفاوت که همیشه باید بدوی و این شباهت که هیچ وقت به مقصد نمی‌رسی. 

   


نظرات()  
1395/01/7  02:47   

اندوه دریای عمیقی‌ست که اگر از طوفان ناامیدی‌اش جان سالم به در ببری، می‌توانی مرواریدهای درشتی از دلش صید کنی.

   


نظرات()  
1394/12/22  23:17   

هر چند فردا در روز بازگشت‌تان مادرانتان نیستند تا زیر تابوت شما را بگیرند، برای آخرین بار نوازشتان کنند و دلشان آرام بگیرد با دیدن روی ماه‌تان. اما می‌دانید که مادران هیچ وقت فرزندشان را تنها نمی‌گذارند. آنها وقتی هم که نیستند کسانی را به جای خودشان می‌فرستند تا مواظب فرزندشان باشد؛ فردا زنانی به پیشواز شما خواهند آمد که قرآن بالای سر مردان زندگی‌شان گرفتند و آنها را برای دفاع از حرم راهی‌ کردند. کسانی که این روزها زخم زبان زیاد می‌شوند، ولی خم به ابرو نمی‌آورند. مادرانی که می‌توانید در سیاهی چادرشان آرام بگیرید.

پی‌نوشت: برای آن سه شهید گمنام که فردا در شهر ما به خاک سپرده می‌شوند.



   


نظرات()  
1394/12/7  00:15   

پسرک تاتی‌تاتی کنان با قدم‌های کوچکش راه می‌رفت. مادرش از پشت سر چشم از او بر نمی‌داشت و مواظبش بود تا زمین نخورد. یک وقت‌هایی از لذت اینکه می‌توانست راه برود ذوق‌زده می‌شد و دستان کوچکش را توی هوا تکان می‌داد. مثل پرنده‌ی کوچکی که از آشیان پرگشوده باشد. مرد مغازه‌دار که روی چهارپایه پلاستیکی قرمز رنگی جلوی مغازه نشسته بود با دیدن این صحنه قهقه‌ای زد و خطاب به مادر پسرک گفت:«چه کیفی می‌کنه که می‌تونه راه بره.»

من به کفش‌هایم خیره شدم و به قدم‌هایی که تند و منظم بر می‌داشتم؛ مدت‌ها بود فراموش کرده بودم لذت راه رفتن را.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز