تبلیغات
گذر اقاقیا
1395/02/22  23:52   

صدای تق‌تق دکمه‌های صفحه کلید به وقت نوشتن یک متن، برایم همیشه شبیه به شنیدن یک موسیقی دلنشین است و همان اندازه از گذاشتن کلمات در کنار هم لذت می‌برم که یک آهنگساز از در کنار هم چیدن نُت‌های موسیقی‌اش.

قبول کنید آدمی که نوشتن را دوست دارد بالاخره یک راهی پیدا می‌کند تا قربان صدقه کلمات برود.

   


نظرات()  
1395/02/12  23:57   

قرار گرفتن در ماه اردیبهشت مثل بودن در دالانی ساخته شده از گل‌های رنگارنگ است. دالانی که خنکای دلپذیرش عطر گل‌هایش را دو چندان می‌کند.

در تمام طول مسیر آهسته گام بر می‌داری و قلبت فشرده می‌شود از تصور رسیدن به انتهای آن. دلت می‌خواهد تا ابد در این بهشت کوچک در آغوش بهارنارنج‌ها، خوشه‌های اقاقیا و پیچ‌های امین‌الدوله آرام بگیری.

   


نظرات()  
1395/02/11  23:52   

با خانم معلم پنجاه و چند ساله‌ای هم صحبت شده بودم و او برایم از خاطرات شیرین سال‌های تدریس‌‌ش می‌گفت. کسی که در جوانی دوست نداشت شغل معلمی را انتخاب کند ولی در مسیری قرار گرفت که معلمی او را انتخاب کرد. به مرور او آنقدر عاشق شغل‌‌ش شده بود که بعد از بازنشستگی هم به کلاس درس برگشته بود. ماجرا تا آنجا پیش رفته بود که در ابتدای سال تحصیلی، پس از تصادف و مجروح شدن نتوانسته بود دوری از بچه‌ها را تحمل کند و با واکر سر کلاس درس حاضر شده بود.

سی و پنج سال تدریس کرده بود و در تمام این سال‌ها -به جز چندسال- معلم کلاس‌ اولی‌ها بود. در ساعت‌های تفریح می‌شد یکی از خود بچه‌ها و کنارشان می‌ماند تا به درس‌های عقب‌افتاده‌شان برسند. آرزویش این بود که مدرسه به معنای واقعی کلمه بشود «خانه دوم» بچه‌های دوره ابتدایی؛ بتوانند داخلش بازی کنند و شیطنت. نه اینکه تا بخواهند کمی بازی کنند به در و دیوار کلاس‌های کوچک بی‌حیاط‌شان بخورند.
 
از روزهای تدریس‌ش خاطره تلخی را به یاد نمی‌آورد. میان آن چندباری که معلم نمونه شده بود، تشویق شده بود یا از دست بچه‌ها کادو گرفته بود، برای من آن لحظاتی که بین صحبت کردن‌مان پسربچه‌ها بی‌هوا می‌پریدند در آغوشش و حرف‌های دل‌شان را به او می‌گفتند، آن هم در حالی که چند قدم آن طرف‌تر در یکی از کلاس‌ها معلم زبان بچه‌ها داشت سر یکی‌شان فریاد می‌کشید که «چرا موقع تدریس من خندیدی؟»  از همه رشک‌برانگیزتر بود.

   


نظرات()  
1395/01/21  11:04   

زندگی روزمره گاهی وقت‌ها خیلی خسته‌ام می‌کند؛ همین خوردن و خوابیدن‌های مداوم. چرخه‌ای که مدام از سر نیاز تکرار می‌شود. این چرخه برایم شبیه به دویدن روی دستگاه تردمیل است با این تفاوت که همیشه باید بدوی و این شباهت که هیچ وقت به مقصد نمی‌رسی. 

   


نظرات()  
1395/01/7  01:47   

اندوه دریای عمیقی‌ست که اگر از طوفان ناامیدی‌اش جان سالم به در ببری، می‌توانی مرواریدهای درشتی از دلش صید کنی.

   


نظرات()  
1394/12/22  23:17   

هر چند فردا در روز بازگشت‌تان مادرانتان نیستند تا زیر تابوت شما را بگیرند، برای آخرین بار نوازشتان کنند و دلشان آرام بگیرد با دیدن روی ماه‌تان. اما می‌دانید که مادران هیچ وقت فرزندشان را تنها نمی‌گذارند. آنها وقتی هم که نیستند کسانی را به جای خودشان می‌فرستند تا مواظب فرزندشان باشد؛ فردا زنانی به پیشواز شما خواهند آمد که قرآن بالای سر مردان زندگی‌شان گرفتند و آنها را برای دفاع از حرم راهی‌ کردند. کسانی که این روزها زخم زبان زیاد می‌شوند، ولی خم به ابرو نمی‌آورند. مادرانی که می‌توانید در سیاهی چادرشان آرام بگیرید.

پی‌نوشت: برای آن سه شهید گمنام که فردا در شهر ما به خاک سپرده می‌شوند.



   


نظرات()  
1394/12/7  00:15   

پسرک تاتی‌تاتی کنان با قدم‌های کوچکش راه می‌رفت. مادرش از پشت سر چشم از او بر نمی‌داشت و مواظبش بود تا زمین نخورد. یک وقت‌هایی از لذت اینکه می‌توانست راه برود ذوق‌زده می‌شد و دستان کوچکش را توی هوا تکان می‌داد. مثل پرنده‌ی کوچکی که از آشیان پرگشوده باشد. مرد مغازه‌دار که روی چهارپایه پلاستیکی قرمز رنگی جلوی مغازه نشسته بود با دیدن این صحنه قهقه‌ای زد و خطاب به مادر پسرک گفت:«چه کیفی می‌کنه که می‌تونه راه بره.»

من به کفش‌هایم خیره شدم و به قدم‌هایی که تند و منظم بر می‌داشتم؛ مدت‌ها بود فراموش کرده بودم لذت راه رفتن را.

   


نظرات()  
1394/12/6  07:02   

به پیشنهاد دوستم در آخرین روز از تبلیغات کاندیداها در شهر قدم زدیم و سری به ستادهای کاندیداها زدیم. شهر ما سیزده نفر کاندید برای انتخابات مجلس دارد. این متن گزارشی کوتاه از مشاهدات من است.

ژست‌ها، لبخندها و پوسترها
ما مقابل ستاد کاندیداها بیشتر به دنبال کاغذی بودیم که کاندیدای محترم سوابق و برنامه‌هایش را در آن شرح داده باشد ولی می‌توانم به جرات بگویم به جز یکی دو مورد به جای چنین چیزی، تنها با انواع و اقسام پوسترها در ابعاد بزرگ و کوچک مواجه می‌شدیم و دست خالی از ستادها بر می‌گشتیم.

«دوست دارم زندگی رو» یا کاندیدای محترم «دقیقا کجایی؟»
پیش خودمان گفتیم حالا که خبری از برنامه‌ها و اهداف نیست پس در ستادها به سخنرانی‌های کاندیداها گوش بدهیم تا بفهمیم اصلا حرف حسابشان چیست. ولی باز هم تیرمان به سنگ خورد. به جز یک مورد، در ستادها تنها چیزی که شنیده می‌شد انواع و اقسام ترانه‌ها بود. ترانه‌هایی همچون «دوست دارم زندگی رو»، «در روح و جان من می‌مانی ای وطن» و حتا «خداحفظ ای قصه عاشقانه» از بلندگوهای ستادها شنیده می‌شد. در مورد آخری گمانم کاندیدای مورد نظر کمی مایوس از رای آوردن به نظر می‌رسید.

وای فای رایگان
در این دوره از انتخابات کاندیداها تاکید زیادی روی مجهز بودن ستادشان به وای فای رایگان داشتند. طبعا تعداد جوانان موبایل به دستی که در ردیف صندلی‌ها نشسته بودند و سر از گوشی‌‌هایشان بلند نمی‌کردند در این ستادها بیشتر بود. در یکی از همین ستادها البته علاوه بر وای فای رایگان، به طرفداران آن کاندیدا اشتراک رایگان اینترنت نیز داده می‌شد.

بیا ائتلاف کنیم لطفا!
در یک مورد تصویر خانمی بر روی مانیتور مقابل ستاد دیده می‌شد که در نظر اول این تصور را در بیننده ایجاد می‌کرد که این خانم در داخل ستاد مشغول صحبت است که با کمی دقت متوجه می‌شدی این فقط یک تصویر ضبط شده است. این خانم در جایی از صحبت‌هایش خطاب به ستاد بغل دستی که دیوار به دیوار ستاد آنها بود می‌گفت:«آقای فلانی که کنار ما ستاد زدید بیایید و به نفع ما کنار بروید.» ائتلاف زورکی البته آن هم با تصویر ضبط‌ شده مطمئنا هیچ وقت جواب نمی‌دهد.

بداخلاقی‌های انتخاباتی
مثل همیشه و در هر دوره‌ای بداخلاقی‌های انتخاباتی را می‌شد به وضوح دید. بین این بداخلاقی‌ها دیدن پسرهای نوجوان کوله‌پشتی به دوشی که پولی دریافت کرده بودند تا پوسترهای کاندیدایی را به دیوارها بچسبانند و حواسشان بود که پوستر کاندید رقیب را هم پاره کنند بیشتر ناراحت‌کننده بود. به هر حال کمی برایشان زود بود که قواعد رقابت ناجوانمردانه را یاد بگیرند.

از سینما تا روسری فروشی
ستادهای انتخابات کاندیداها در مکان‌هایی مثل سینما، نمایشگاه ماشین، رستوران‌ها، گاراژ و یک مورد هم در روسری فروشی برپا شده بود. این مورد آخری البته کاندیدای خانوم نبود.

صورت‌هایی که با سیلی سرخ می‌شوند
میان سر و صداها و شعارهای تبلیغاتی چیزی که خیلی جلب توجه می‌کرد حضور پررنگ دستفروش‌ها و کسانی بود که دست نیاز به سمتت دراز می‌کردند. آدم‌هایی که تعدادشان به صورت نگران‌کننده‌ای رو به افزایش است.

این ملت مظلوم و مقتدر
نمی‌دانم چه کسانی قرار است این بار به مجلس راه پیدا کنند. خاصیت دموکراسی این است اما هر چه که هست هفته‌ی دیگر همین موقع‌ها تمام این سر و صداها فروکش کرده و زندگی به روال قبل از انتخابات بر می‌گردد. فقط کاش منتخبین یادشان بماند تمام دست‌هایی را که به خاطر سربلندی کشورشان جوهری شد.

   


نظرات()  
1394/11/27  01:03   

پسر بیست و چند ساله‌ی قدبلندی در شهرمان هست که صورت و دستانش به شدت دچار سوختگی شده‌اند. نمی‌دانم کجا و در چه حادثه‌ای چنین اتفاقی برایش افتاده، ولی سوختگی‌هایش انقدری هست که وقتی در شهر ظاهر می‌شود خودش را بپوشاند تا دیده نشود. معمولا بارانی بلندی تنش می‌کند و یقه‌هایش را بالا می‌کشد. کلاه بافتی‌ سیاهش را تا زیر ابروهایش پایین می‌کشد و سر در گربیان در پیاده‌روهای شهر قدم می‌زند. با این حال یک‌وقت‌هایی که صورتش دیده می‌شود مردم با وحشت نگاهش می‌کنند یا قدم‌هایشان را تند می‌کنند تا زودتر از او دور شوند.

دیروز که داشتم پیاده به خانه بر می‌گشتم، در مسیر همیشگی‌ام او را دیدم که چند قدم جلوتر از من سر در گریبان و آهسته قدم بر می‌داشت. چند پسر جوان به موازات او در پیاده‌رو گرم صحبت بودند. منتظر بودم پسرها متوجه حضور او شوند و همان واکنش‌های همیشگی را شاهد باشم که دیدم آنها مسیرشان را به سمت او کج کردند. یکی‌شان بی‌هوا دستش را انداخت دور گردنش و کشیدش توی جمع خودشان. پسر بهت زده بود. این بهت زدگی‌اش حتا از صورت پنهان شده زیر کلاهش هم پیدا بود. لحظه‌ای بعد صدای خنده‌هایشان بود که پیاده‌رو را پُر کرده بود.

   


نظرات()  
1394/11/22  01:28   

وسط خیابان دو نفری ایستاده بودیم و منتظر بودیم راننده‌ای دلش به رحم بیاید، از سرعتش کم کند تا ما بتوانیم رد شویم. هوا سرد بود، صورتمان قرمز شده بود از سرما و دستانمان یخ زده بود. می‌خواستیم زودتر برسیم خانه تا هوا تاریک‌تر نشده بود.

یکهو از لابه‌ لای ماشین‌ها در آن سوی خیابان چشمم خورده بود به کسی، انگار آشنایی را دیده باشم. همراهم گفت:«حواست کجاست؟ بیا بریم.» بعد دستم را کشید و با هم از خیابان رد شدیم. برگشتم و یک بار دیگر به زن که داشت وارد مغازه خرازی می‌شد نگاه کردم. درست شبیه کسی بود که سال‌ها پیش از دستش داده بودم.

همراهم پرسید:«کی بود؟ آشنا بود؟» و من برایش توضیح دادم که زنی را دیدم درست شبیه یکی از آشناهای قدیمی. اسمش را که گفتم یادش آمد. گفت:«فهمیدم کی رو می‌گی. همون که چند سال پیش، مریضی سختی گرفت و فوت شد.» کلمه آخری را که شنیدم چانه‌ام لرزید و یک حلقه اشک نشست در چشم‌هایم. من هنوز نمی‌توانستم بعد از گذشت پنج سال از کلمه "مرحوم"
پیش از اسمش استفاده کنم.

پی‌نوشت: عنوان بخشی از ترانه‌‌ افشین یداللهی.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز