تبلیغات
گذر اقاقیا
1396/02/31  14:57   

اعتراف می‌کنم شنیدن خبر ازدواج همیشه هم خوشحالم نکرده، ناراحت هم نشده‌ام. می‌شود گفت یک خبر معمولی بوده برایم. ولی در مواردی که می‌فهمم در پس این خبر یک علاقه درست و عمیق وجود دارد، خوشحال می‌شوم. از همان‌ها که وقتی رفیق‌ات می‌خواهد از او صحبت کند چشمانش از شادی برق می‌زند، با صدایی که هیچ تردیدی در آن وجود ندارد. از همان‌ها که سایه‌ آرامش‌اش را حتا در همان روزهای استرس آور قبل از ازدواج‌شان می‌توانی حس کنی.

*شاعر: امید نعمتی

   


نظرات()  
1396/02/21  19:56   

مسجد محل ما که به اسم صاحب الزمان(عج) نام‌گذاری شده، معمولا در روزهای جمعه نوایی غمگین پخش می‌کند و در روزهای نیمه شعبان هم شیرینی و شربت. با وجود تمام تلاش‌ها برای تغییر این روند ولی همچنان، سهم مسجد محل ما از انتظار همین قدر اندک است. درست مثل ما و سهم کوچک‌مان در منتظر بودن.

   


نظرات()  
1396/02/14  00:51   

حالا در دل سیاهی این شب که انگار سیاه‌تر از همیشه است، به تصاویر غم‌انگیز جان باختن کارگران معدن فکر نمی‌کنم. تنها فکرم پیش پدرهایی است که ۱۷ ماه بود حقوقی نگرفته بودند و حالا دیگر لازم نیست عذاب شرمندگی در برابر بچه‌ها و خانواده‌‌‌شان را تحمل کنند.

   


نظرات()  
1396/01/29  03:00   

از تو چه پنهان دوست دارم بعضی حرف‌هایت را بپیچم لای ترمه و بگذارم توی صندوقچه چوبی‌ام. بعد هر چند وقت یک بار بروم سراغ‌شان از لای پارچه ترمه درشان بیاورم و خوب نگاهشان کنم. مثل همان بار که دلم گرفته بود و برایت گلایه می‌کردم و تو چند بار با قاطعیت و آرامش گفتی:«هر کس نون دلش رو می‌خوره» 

   


نظرات()  
1396/01/6  20:20   

عید گاهی وقت‌ها تصویر زنی سالخورده، در قاب پنجره‌ خانه‌اش است. کسی که همیشه چشم انتظار آمدن مهمان است. زنی با چشمانی غمگین که میان حرف‌هایش اسم‌ت را هم برای بار دوم نمی‌تواند به یاد بیاورد.

   


نظرات()  
1395/12/22  00:34   

اواخر فیلم، آنجا که «پیکو» بعد از چندین سال پرستاری از پدر مریض و بداخلاق‌اش می‌توانست یک نفس راحت بکشد. راننده تاکسی که در طول یک سفر شاهد تمام رفتارهای عجیب پیرمرد بوده، دختر را به خاطر تمام مراقبت‌هایش از پدر ستایش می‌کند و از رفتارهای پدر‌ش با عنوان شکنجه روحی یاد می‌کند. پیکو اما به جای تائید حرف‌هایش، در جواب‌اش می‌گوید:«نمی‌تونی در مورد پدر مادرها قضاوت کنی، نه مهم نیست اونا چطوری هستن»

گمانم این بهترین جواب باشد برای تمام آن لحظاتی که انتقادی به رفتارشان داری. همان وقت‌هایی که ته دل‌ت مطمئن نیستی اگر خودت به جای‌شان بودی چه واکنشی نشان می‌دادی. همان لحظاتی که باید قضاوت کردن را کنار بگذاری.


پی‌نوشت: خیلی سعی کردم داستان فیلم را در این پست لو ندهم. به هر حال اگر از فیلم‌های آرام که بیشتر دیالوگ محور هستند
خوش‌تان می‌آید، دیدنش را به شما پیشنهاد می‌کنم.

   


نظرات()  
1395/11/17  00:18   

گاهی وقت‌ها هم بعد از حرف زدن با بعضی‌ها باید بنشینی یک گوشه و تیرهایی که با نیش و کنایه به قلب‌ات فرو رفته را یکی‌ یکی بیرون بکشی.

   


نظرات()  
1395/11/1  02:47   

یکی از عذاب‌های سخت این دنیا هم این است که باید در طول عمرت‌، شاهد فجایع زیادی باشی و ناتوان در یاری رساندن، تنها به امیدهای کوچک‌ات دل بسپاری. بهت زده خبرها را دنبال کنی، قلب‌ات شرحه شرحه شود و در کمال تعجب ببینی که هنوز زنده‌ای.

   


نظرات()  
1395/10/14  23:22   

در قطعه شهدا بودم که دیدم آن طرف‌تر، چند نفر مشغول قبر کندن هستند. چند دقیقه بعد هم صدای آمبولانس آمد و بعد از آن نماز میت. تعداد کسانی که پشت تابوت به نماز ایستاده بودند به بیست نفر هم نمی‌رسید. هیچ کس اشک نمی‌ریخت. همه در سکوت تابوت میت را که نمی‌دانم مرد بود یا زن، روی دوش گذاشتند و او را در چشم برهم زدنی به خاک سپردند. تمام این مراحل ده دقیقه هم طول نکشید. دلم گرفت از این همه غربت و بی‌کسی‌اش. خواستم بروم سر خاک‌اش تا به فاتحه‌ای مهمانش کنم، اما صدایی شبیه صدای دعوا می‌آمد که قطع هم نمی‌شد. دیدم همان چند نفر، کنار خاک تازه درگذشته ایستاده‌اند به دعوا گرفتن. راهم را کج کردم و از کنارشان رد شدم.

   


نظرات()  
1395/09/16  13:32   

نمی‌دانم شما وقتی گل نرگس می‌بینید یاد چه کسی می‌افتید. من اما از کسانی که همیشه با دیدن گل نرگس یادشان برایم زنده می‌شود، فرشته و منوچهر هستند. در حالی که از عطر گل‌های نرگس به وجد آمده‌ام، برق چشمان فرشته را تصور می‌کنم وقتی منوچهر همه‌ی گل‌‌های نرگس‌ پیرمرد گل‌فروش را برایش خریده بود.

پی‌نوشت: اینک شوکران- جلد اول: منوچهر مدق به روایت همسر شهید

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز