تبلیغات
گذر اقاقیا
نوشته شده توسط: محدثه انسی‌نژاد، یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 - 11:52 ب.ظ - نظر
اگر راننده را به حساب نیاوریم، تنها مسافر بیدار اتوبوس من بودم. خیره شده بودم به تاریکی متحرکی که جاده و اتوبوس را فراگرفته بود. نمی‌توانستم چشم‌هایم را ببندم، نمی‌توانستم از این منظره فرار دل بكنم. دورترها جایی در نزدیكی خط افق چراغ‌های شهری غریبه سوسو می‌زدند؛ مثل یک مشت سکه‌ی طلایی روی مخمل سیاه. انگار کسی شب را سکه‌دوزی کرده بود.

ماشین‌ها را می‌دیدم که روی جاده‌های موازی می‌لغزند و شتاب می‌گیرند و ناپدید می‌شوند؛ مثل اشباحی که به دل مرطوب مه کشیده‌ شوند. چشم به جاده دوخته بودم و آرام زمزمه می‌کردم:

سفر هرکه را دیده‌ام برده است
سفر هیچ کس را نیاورده است*

مژگان عباسلو*


نوشته شده توسط: محدثه انسی‌نژاد، دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 - 02:07 ق.ظ - نظر
یك جایی توی فیلم به همین سادگی هست كه معلم نگاه پرسشگرش را می‌دوزد به طاهره و می‌پرسد:«تو حالت خوبه؟»

طاهره انگار هول شده باشد، كمی آسمان و ریسمان را به هم می‌بافد و دستپاچه می‌گوید:«یه خورده دلم گرفته. چیز مهمی نیست.»

درست مثل همان وقت‌هایی كه در برابر این سوال ساده مستاصل می‌شوی.


نوشته شده توسط: محدثه انسی‌نژاد، سه شنبه 15 فروردین 1391 - 07:00 ب.ظ - نظر
حالا مدت‌هاست كه رفته‌ای. نشان به همان نشانی كه دیگر چهره‌ات را به سختی به یاد می‌آورم و صدایت از خاطرم رفته. این فراموشی تلخ است و غم‌انگیز.

اما با وجود تمام این‌ها من هنوز وقتی روضه‌های كبود می‌شنوم یاد تو می‌افتم. تویی كه این روضه را بیشتر از بقیه روضه‌ها دوست داشتی. حكایت غریبی است به یاد آوردن مادری با روضه‌های كبود+



نوشته شده توسط: محدثه انسی‌نژاد، دوشنبه 14 فروردین 1391 - 10:15 ب.ظ - نظر
از لذت‌های زندگی من این است كه برای دوستان دیده‌ و ندیده‌ام نامه بنویسم و همراه كادویی ارسال كنم. آن هم درست زمانی كه اصلا فكرش را نمی‌كنند. 

بعد از آن، تا زمانی كه بسته‌ی پستی به دستشان برسد آن قدر فرصت دارم درباره‌ی لحظه‌ای كه بسته را دریافت می‌كنند و واكنش‌شان خیال بافی كنم.


نوشته شده توسط: محدثه انسی‌نژاد، شنبه 12 فروردین 1391 - 10:30 ب.ظ - نظر
آن شب تندباد شدیدی می‌آمد. باد می‌پیچید بین شاخه‌ها و هر چیزی را كه سر راهش بود با خود می‌برد. توی سكوت شب انگار یكی داشت ناشیانه فلوت می‌زد. باد با تمام قوا تلاش می‌كرد به زور وارد خانه شود.

و من در تمام این مدت نگران درخت توی حیاط بودم. می‌ترسیدم خم بشود، بشكند. هنوز سن و سالی نداشت. می‌ترسیدم نتواند تحمل كند. 

صبح كه با نگرانی سراغش رفتم. سرش خم شده بود اما سرسختانه مقاومت كرده و هنوز ایستاده بود.


نوشته شده توسط: محدثه انسی‌نژاد، شنبه 5 فروردین 1391 - 01:28 ق.ظ - نظر
زیر آسمان این شهر، آدم‌های تنهای ِ فراموش شده‌ای هستند كه عید برایشان خلاصه می‌شود در نگاه كردن به عكس‌های قاب شده‌ی روی دیوار و غرق شدن در روزهایی كه دیگر برنمی‌گردند.


نوشته شده توسط: محدثه انسی‌نژاد، شنبه 27 اسفند 1390 - 11:59 ب.ظ - نظر
بعضی لحظات انقدر ناب و درخشان هستند كه بی‌گمان وقتی بعدها به خاطرشان می‌آوری مردد می‌شوی كه جایی در گذشته اتفاق افتاده‌اند یا بخشی از یك رویا بوده‌اند.


نوشته شده توسط: محدثه انسی‌نژاد، چهارشنبه 17 اسفند 1390 - 01:44 ق.ظ - نظر
داشتم می‌رفتم بیرون تا  كنار ساحل قدم بزنم كه سرت را از لای در بیرون آوردی و بی‌مقدمه گفتی: برایم دعا می‌كنی؟ من حرفی نزدم، تنها سرم را به نشانه‌ی تائید تكان دادم و از خانه بیرون زدم.

روی سنگ‌های كنار دریا نشسته بودم كه یاد درخواستت افتادم. به دریا نگاه كردم كه آن روز آرام بود و زیبا. موج‌هایی كه به آرامی خودشان را به ساحل می‌رسانند و زیر تابش نور خورشید می‌درخشیدند. انگار با هر موج امید بود كه ریخته می‌شد توی دلم. زیر لب زمزمه كردم و باد دعایم را با خود برد به آن دورها.


نوشته شده توسط: محدثه انسی‌نژاد، پنجشنبه 11 اسفند 1390 - 02:29 ق.ظ - نظر
لازم نیست هوای شهر  آلوده باشد كه نتوانی در آن نفس بكشی. گاهی در پاك‌ترین هوا و در شمالی‌ترین شهر ایران هم كه باشی نفس‌ت بالا نمی‌آید.


نوشته شده توسط: محدثه انسی‌نژاد، جمعه 5 اسفند 1390 - 02:28 ب.ظ - نظر
آدم‌هایی هم هستند كه وقتی بیمار  می‌شوند پیش از فكر كردن به هر چیزی حتا قبل از اینكه نگران سلامتی از دست رفته‌شان باشند شروع می‌كنند به حساب و كتاب كردن هزینه‌های درمان. همان كسانی را می‌گویم كه گاهی ترجیح می‌دهند با دردهای جسمی‌شان مدارا كنند.


  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :