تبلیغات
گذر اقاقیا
1396/03/27  02:49   

خواب دیده بودم در یک قایق چوبی وسط دریا هستم. شب بود و آسمان پر از ستاره. آنقدر همه ستاره‌ها نزدیک بودند و پر نور که لحظه‌ای فکر کردم چقدر شبیه به آسمان کویر است. ذوق کرده بودم، من که هرگز نتوانسته بودم آسمان کویر را ببینم ولی حالا می‌توانم این جا دست دراز کنم و ستاره‌ها را بچینم. خیره شده بودم به آسمان و از این همه زیبایی حیرت کرده بودم. هر طرف که سر بر می‌گردانم آسمان شب را می‌دیدم که با چلچراغ‌های باشکوه تزئین شده‌ بودند.

در انتهای افق جایی که دریا و آسمان به هم دوخته شده بودند، اوج درخشش ستاره‌ها بود. جایی که ستاره‌های دنباله دار در آن فرود می‌آمدند و به دریا می‌ریختند. بی‌خبر دعوت شده بودم به مراسم ستاره چینی. دست می‌بردم داخل آب، ستاره‌ها را جمع می‌کردم، می‌ریختم توی دامنم و سیر نمی‌شدم از این کار.

   


نظرات()  
1396/03/27  02:44   

خانمی که در مراسم احیا کنارم نشسته بود، زنی خوش برخورد بود که از دو چشم نابینا بود. همه آدم‌های آشنای مسجد را با صدا می‌شناخت. وقت خواندن نماز قضا دست کرد داخل کیفش و جانماز کوچکی در آورد. با دستش مدام جانماز را لمس می‌کرد و جای قرار گرفتن مهر را می‌سنجید. برایم تعریف کرد که یک بار در نوجوانی جایی رفته و خواسته نماز بخواند که دیده جانماز همراهش نیست. آن روز با سنگ نمازش را خوانده ولی از آن روز به بعد هر وقت که کیف نویی خریده، اول داخل‌اش جانماز گذاشته.

وقت خواندن جوشن کبیر آرام زیرلب دعا را زمزمه می‌کرد، گاهی غلط اما دوست داشت که آنجا بنشیند و زمزمه کند. در آخرین لحظات قرآن به سر گرفتن نگاهش کردم، قرآن را برعکس گذاشته بود روی سرش و اشک از چشمان نیمه بازش روان بود. دوست داشتم دستم را بگیرم به پر چادرش و به خدا بگویم به حق اشک‌های این زن عاقبت به خیرمان کن.

   


نظرات()  
1396/03/13  00:34   

در جمعی حضور داشتم و حرف درباره سینما و فیلم‌های تازه اکران شده بود. یکی از جوانان جمع به همین مناسبت، چند دقیقه‌ای برای ما از محسنات بی‌شمار فیلم «سلام بمبئی» و نگاه متفاوت کارگردان فیلم گفت. آن هم در شرایطی که خودش چند روز پیش فیلم را به صورت غیرقانونی دانلود کرده بود و دیده بود. در جواب اعتراض ما هم گفت:«اگر واقعا غیرقانونی بود، آن را در اینترنت برای دانلود قرار نمی‌دادند!»

در هر حال خواستم بگویم در وضعیتی هستیم که دیگر خیلی نمی‌توانیم استقبال زیاد از فیلمی را نشانه قوت آن بدانیم و از آن خوشحال شویم. نشان به همان نشان آخرین فیلم پرفروش سینمای ایران.

   


نظرات()  
1396/02/31  14:57   

اعتراف می‌کنم شنیدن خبر ازدواج همیشه هم خوشحالم نکرده، ناراحت هم نشده‌ام. می‌شود گفت یک خبر معمولی بوده برایم. ولی در مواردی که می‌فهمم در پس این خبر یک علاقه درست و عمیق وجود دارد، خوشحال می‌شوم. از همان‌ها که وقتی رفیق‌ات می‌خواهد از او صحبت کند چشمانش از شادی برق می‌زند، با صدایی که هیچ تردیدی در آن وجود ندارد. از همان‌ها که سایه‌ آرامش‌اش را حتا در همان روزهای استرس آور قبل از ازدواج‌شان می‌توانی حس کنی.

*شاعر: امید نعمتی

   


نظرات()  
1396/02/21  19:56   

مسجد محل ما که به اسم صاحب الزمان(عج) نام‌گذاری شده، معمولا در روزهای جمعه نوایی غمگین پخش می‌کند و در روزهای نیمه شعبان هم شیرینی و شربت. با وجود تمام تلاش‌ها برای تغییر این روند ولی همچنان، سهم مسجد محل ما از انتظار همین قدر اندک است. درست مثل ما و سهم کوچک‌مان در منتظر بودن.

   


نظرات()  
1396/02/14  00:51   

حالا در دل سیاهی این شب که انگار سیاه‌تر از همیشه است، به تصاویر غم‌انگیز جان باختن کارگران معدن فکر نمی‌کنم. تنها فکرم پیش پدرهایی است که ۱۷ ماه بود حقوقی نگرفته بودند و حالا دیگر لازم نیست عذاب شرمندگی در برابر بچه‌ها و خانواده‌‌‌شان را تحمل کنند.

   


نظرات()  
1396/01/29  03:00   

از تو چه پنهان دوست دارم بعضی حرف‌هایت را بپیچم لای ترمه و بگذارم توی صندوقچه چوبی‌ام. بعد هر چند وقت یک بار بروم سراغ‌شان از لای پارچه ترمه درشان بیاورم و خوب نگاهشان کنم. مثل همان بار که دلم گرفته بود و برایت گلایه می‌کردم و تو چند بار با قاطعیت و آرامش گفتی:«هر کس نون دلش رو می‌خوره» 

   


نظرات()  
1396/01/6  20:20   

عید گاهی وقت‌ها تصویر زنی سالخورده، در قاب پنجره‌ خانه‌اش است. کسی که همیشه چشم انتظار آمدن مهمان است. زنی با چشمانی غمگین که میان حرف‌هایش اسم‌ت را هم برای بار دوم نمی‌تواند به یاد بیاورد.

   


نظرات()  
1395/12/22  01:34   

اواخر فیلم، آنجا که «پیکو» بعد از چندین سال پرستاری از پدر مریض و بداخلاق‌اش می‌توانست یک نفس راحت بکشد. راننده تاکسی که در طول یک سفر شاهد تمام رفتارهای عجیب پیرمرد بوده، دختر را به خاطر تمام مراقبت‌هایش از پدر ستایش می‌کند و از رفتارهای پدر‌ش با عنوان شکنجه روحی یاد می‌کند. پیکو اما به جای تائید حرف‌هایش، در جواب‌اش می‌گوید:«نمی‌تونی در مورد پدر مادرها قضاوت کنی، نه مهم نیست اونا چطوری هستن»

گمانم این بهترین جواب باشد برای تمام آن لحظاتی که انتقادی به رفتارشان داری. همان وقت‌هایی که ته دل‌ت مطمئن نیستی اگر خودت به جای‌شان بودی چه واکنشی نشان می‌دادی. همان لحظاتی که باید قضاوت کردن را کنار بگذاری.


پی‌نوشت: خیلی سعی کردم داستان فیلم را در این پست لو ندهم. به هر حال اگر از فیلم‌های آرام که بیشتر دیالوگ محور هستند
خوش‌تان می‌آید، دیدنش را به شما پیشنهاد می‌کنم.

   


نظرات()  
1395/11/17  01:18   

گاهی وقت‌ها هم بعد از حرف زدن با بعضی‌ها باید بنشینی یک گوشه و تیرهایی که با نیش و کنایه به قلب‌ات فرو رفته را یکی‌ یکی بیرون بکشی.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز