برادرکوچکم عاشق برف است! زمستانکه شروع میشود طبق معمول هر سال هر چند ساعتیک بار از پشت پنجره سرک میکشد کهببیند برف میبارد یا نه؟!
البته دراکثر موارد هم پنجره اتاق را تا آخر باز میکند تا بهتر از وضعیت هوا با
خبر شود!و این طور میشود که کلی هوای سرد داخل اتاق میشود
و صدای اعتراض من هم بلند میشود. حالااز اینها گذشته تا جاییهم که میتواند اخبار
هواشناسی را دنبال میکندتا از زمان مشخص باریدن برف باخبر شود. به قول خودش یکی از بد شانسیهایشاین بوده که در شهری مثل تبریز بهدنیا نیامده! باشروع زمستان امسال، بازبرادرم به امید باریدن
برف نشسته. گاهی که خیلی نا امید میشود از من هممیخواهد که برای آمدن برف دعا کنم. معمولنسعی میکنم نسبت به این
مسئلهمعمولی
رفتار کنم تا حساسیت بیشتری برایش ایجاد نشود. اما فرصت که دست داد در خلوت برای
چشمهای منتظر برادرم کهبه آسمان دوخته شده دعامیکنم.
درست مثل شبهای امتحان که انگار دلت میخواهد همه کار انجام بدهی الا درس خواندن! حالا شده حکایت من که باید دو تا گزارش بنویسم ولی درست همین الان به این فکر افتادم که وبلاگم را به روز کنم حتا به این هم فکر کردم که یک وبلاگ جدید بسازم! باور کن!
یک ماه تمام در برزخ بودم. با تردیدی دست و پنجه نرم میکردم که حتا برای خارج شدن از آن نمیتوانستم از نزدیکترین دوستانم هم کمک بخواهم! خیلی سخت گذشت . شبهایی که دیر صبح میشدند و روزهایی که همهشان به تلاش برای خارج شدن از این برزخ میگذشت. مانده بودم در میانهی این برزخ ، که چه کنم؟ از هر طرف هم که میرفتم بر وحشتم افزوده میشد. تنها امیدم خدا بود که راه را نشانم دهد و آخر بعد از یک ماه آن معجزهی کوچک اتفاق افتاد و من با کولهباری از تجربهی یک ساله از برزخ خارج شدم.
همین چند روز پیش بود، راهپیمایی شده بود و من به دلایلی نتوانستم بروم. خیلی ناراحت بودم که نه توانستم در راهپیمایی شرکت کنم و نه دوستانم را ببینم. ده دقیقهای نگذشته بود که در زدند، دم در که رفتم چهار نفر از دوستانم را دیدم. خیلی خوشحال شدم. میگفتند: نیامدی راهپیمایی، ما آمدیم پیشت. کلی با هم حرف زدیم و آنها هم کلی گل از باغچه چیدند و بردند! به قول خودشان باغچه را کچل کردند!! بعد از رفتنشان حس کردم چقدر دوستشان دارم.
با هزار ذوق و شوق بعد از مدتی ببینی یک کامنت برایت آمده و دلت خوش باشد که حتمن نظری یا انتقادی نسبت به مطلب یا وبلاگ نوشتهاند و بعد بازش کنی و ببینی طرف یکی از همان کامنتهای کپی شدهی تبلیغاتیاش را برایت گذاشته، معلوم است که وا میروی! اصلن یکی از دلایلی که کامنتها را گذاشتهام که پس از تائید نشان داده
شوند همین چیزهاست!
صبح
روز عاشورا از خانه بیرون زدم تا در کنار دستهها عزاداری کرده باشم.
صدای دستهها که با صدای مردم مخلوط شده بود از دور شنیده میشد. به
خیابان اصلی که رسیدم، نرسیده به دستهها مردم اندکی در حال رفت و آمد
بودند. مردی ایستاده بود یک گوشه پیادهرو و شربت نذری پخش میکرد.
قدمهایم را تندتر کردم کمکم جمعیت را می توانستم ببینم. خانمهایی
با آرایش آنچنانی و سر و وضعی که معمولن در مراسم عروسی مرسوم است از
کنارم رد میشدند. گوشهای
ایستادم. جوانان با تیپهای روز در دستههای عزاداری سینه میزدند و جلو
میآمدند. یکیشان که مشخص بود فقط در محرم و صفر مداحی میکرد با صدای
گرفتهای توی بلندگو از بقیه خواهش میکرد که جواب بدهید دیگر توان خواندن
ندارم! مداح آن طرفی ولی سر حال بود مدام فریاد میزد که؛ عشق است حسین
(علیهالسلام) پرستی! بعضی دستههای عزاداری هم که سر جمع چند نفر بیشتر نمیشدند! چند
دختر چادری ایستاده بودند گوشهای و آرامآرام همراه دسته های عزاداری
سینه میزدند. پسری آن طرفتر با یک بسته پفیلا از بین جمعیت سرک میکشید
تا دستهها را بهتر ببیند! عدهای هم نشسته بودند در کنار پیادهرو، حرف
میزدند و گاهی چیزی میخوردند. بچه
ها ولی حال و هوای خاص خودشان را داشتند پرچمها و علمها را در دست گرفته
بودند و با ذوق فراوان تکانشان میدادند. من ولی تمام این مدت گوشهای
ایستاده بودم و در این فکر بودم که اگر این دستهها چطور بود بهتر میشد؟
چند نفرمان با شرکت در این دستهها ثواب میکنیم؟ بچههای این دوره برای
فرزندانشان از روز عاشورا و عزاداریهای حسینی چه خواهند گفت؟ در همین
فکرها بودم که نمنم به طرف خانه حرکت کردم. داخل کوچه خانهمان که رسیدم
صدای اذان ظهر بلند شد. کمی دورتر صدای دستههای عزاداری همچنان به گوش می
رسید.
از در مسجد که داخل میشوم جا برای سوزن انداختن نیست. مداح در حال روضهخوانی است. تا جایی پیدا کنم و بنشینم سینهزنی هم آغاز میشود. نه صدایی از کسی بلند میشود، نه کسی در حال رفت و آمد است. فقط صدای سینهزنی عزاداران به گوش میرسد. بعد از نوحهخوانی نوبت سخنرانی است. سخنران هنوز بسمالله را نگفته که نصف جمعیت بلند میشود. بقیه هم که نشستند اکثرشان مشغول حرف زدن هستند. جلوی در خروجی قلقله است. خانمها برای اینکه راه زودتر باز شود تا بتوانند خارج شوند صلوات میفرستند! سخنران تذکر میدهد که خانمها ساکت باشند. صدای تذکر سخنران بین صلواتهای پی در پی خانمها گم میشود.
تو اگر بودی و میشنیدی صدای نالههای او را در پای جنازهی پسر، میفهمیدی که این رضا شدن به رضای خداوند، چه کار مشکلی است: - وای فرزندم! وای پسرم! وای نور چشمم! وای علی اکبرم! وای پارهی جگرم! وای همهی دلم! وای تمام هستیام! امام، با دستهای لرزانش، خون را از سر و صورت و لب و دندان علی میسترد و با او نجوا میکرد: - تو! تو پسرم! رفتی و از غمهای دنیا رها شدی و پدرت را تنها و بییاور گذاشتی. و بعد خم شد و من گمان کردم به یافتن گوهری. و خم شد و من گمان کردم به بوییدن گلی. و خم شد و من با خود گفتم به بوسیدن طفل نوزادی. و
خم شد و من به چشم خودم دیدم که لب بر لب علی گذاشت و شروع کرد به مکیدن
لبها و دندانهای او و دیدم که شانههای او چون ستونهای استوار جهان
تکان میخورد و میرود که زلزلهای آفرینش را در هم بریزد. و با گوشهای خودم از این میان گریههایش شنیدم که: - دنیا پس از تو نباشد، بعد از تو خاک بر سر دنیا. و با چشمهای خودم بیقراری پسر را دیدم، جنازه علی اکبر را که با این کلام پدر آرام گرفت و فرو نشست: - و چه زود است پیوستن من به تو پسرم، پارهی جگرم، عزیز دلم.
امشب بین مراسم که مداح شور گرفته بود و عکس تکتک شهدا را که مثل همیشه لبخند به لب خیرهخیره نگاهم میکردند نشان میدادند، چشمم که به عکس تو افتاد، حس کردم چقدر دلم برایت تنگ شده. منی که هرگز ندیدمت...
خسته از کار روزانه میرفتم که کمکم بخوابم، دیدم برایم
پیامک آمده. نگاه که کردم دیدم از طرف خاله است. نوشته بود: گذشت 28 سال از
شهادت ...
به یکباره ذهنم شروع کرد به جستجو! امروز چندم است؟ امروز چندشنبه است؟ وای
نکند گذشته باشد و من الان یادش افتاده باشم؟ دستپاچه شده بودم! یادم آمد، یادم آمد امروز درست سالگرد
شهادت دایی است. یک نفس راحت کشیدم!
اما هنوز چیزی ته ذهنم بود که عذابم میداد؛ یعنی اگر خاله پیامک نمیداد یادم نمیآمد؟
استاد بعد از گذاشتن غایب جلوی نام او، سرش را از روی برگه
بلند کرد و پرسید: از این دوستتان خبری دارید؟! دیروز هم سر کلاس نیامده
بود. همه با تعجب به دیگری نگاه کردیم و منتظر بودیم تا کسی جواب استاد را
بدهد. اما هر کس به نوعی اظهار بیاطلاعی کرد و در عین بیخبری اطمینان دادیم که اتفاقی برایش نیفتاده است. استاد اما با تاسف سر تکان داد و گفت: این رسم رفاقت نیست! خودمان هم گرچه به رویمان نیاوردیم اما خوب میدانستیم این رسمش نیست.
امام جماعت نماز را که خواند ایستاد به احکام گفتن. یکباره انگار چیزی یادش آمده باشد گفت: داشتم نماز میخواندم فلان مسئله را فکر کردم سر نماز راهحلش را پیدا کردم! مانده بودیم خوشحال باشیم از حل مسئله یا از این همه حضور قلب به وجد بیاییم!!
گفت: سه تا خواهر بودیم که هر وقت خطایی میکردیم و مادر از دستمان
عصبانی میشد بنا میکرد به زدنمان. دو تا از خواهرها هر کدام به سمتی فرار
میکردند تا دست مادر به آنها نرسد.
ولی من میماندم و به جای آنها هم کتک میخوردم. گفتم: چرا فرار نمیکردی؟ گفت: نمیخاستم غصههای ما در دلش بماند. دوستش داشتم.
وقتی شنیدم مهریهاش را پنج کیلو طلا گذاشته اصلن تعجب
نکردم! خلاصه او هم داشت عروس خانوادهای میشد که خواهرشوهرش مهریهاش را
به تاریخ تولدش گذاشته بود. یحتمل این برایشان یک پیشرفت خانوادگی محسوب میشد!