1395/07/6  17:36   

وقتی شکست می‌خوری زخم‌های جا مانده بر روح‌ت، حتا از اندوه روزهای نخست هم جانکاه‌تر است. زخم‌هایی که وادارت می‌کنند مسائل زندگی را از شکاف میان آنها ببینی و به مرور تو را تبدیل به آدمی محتاط می‌کنند که شکست زمین‌گیرش کرده و پای دویدن را از او گرفته است.

   


نظرات()  
1395/07/2  02:11   

پاراگراف دوم این پست را که خواندم، یادم افتاد به عروسی‌ای که چند وقت قبل رفته بودیم. مراسمی که در کمال سادگی و زیبایی برگزار شده بود. انقدری که من ِ همیشه فراری از عروسی رفتن هم، در آن شرکت کرده بودم. اما بعد از اینکه همه کادوهایشان را دادند، یکی از اقوام خانواده داماد با چهره‌ای درهم آمد کنارم نشست و شروع کرد به گلایه کردن که «ای کاش این رسم خواندن مبلغ و اعلام اینکه هر کس چه مقدار کادو آورده در عروسی‌ها برچیده می‌شد». بعد در حالی که از شرمندگی زیاد سعی می‌کرد در چشمانم نگاه نکند آهسته گفت:«من نتوانستم مبلغ زیادی برای هدیه بدهم. همانی هم که دادم قرض گرفتم.»

نمی‌دانستم چه بگویم و چطور با او همدردی کنم، فقط دستش را گرفتم و زیر لب گفتم:«فکرش را نکنید». زن که از کنارم رفت، به عروس و داماد نگاه کردم که با خوشحالی داشتند با مهمان‌ها عکس یادگاری می‌گرفتند و روحشان هم خبر نداشت یک نفر برای هدیه دادن به آنها چه شرمندگی و عذابی را تحمل کرده.

   


نظرات()  
1395/07/2  00:57   

نشسته بودیم در پارکی که یک خیابان بالاترش نمایش «فصل شیدایی» برگزار می‌شد. این نمایش که به مناسبت هفته دفاع مقدس تقریبا هر سال برگزار می‌شود، جلوه‌های میدانی ویژه‌ای دارد. برای همین ورود بچه‌ها و سالمندان را به آن ممنوع کرده‌اند. ده دقیقه‌ای به شروع نمایش مانده بود که شروع کردند به تمرین و صدای گوش خراش انفجار بلند شد.

انگار اصلا یادشان نبود که بالاتر از محل نمایش پارکی هم وجود دارد که باید مراعات حال بچه‌هایش را بکنند. اکثر بچه‌هایی که در حال بازی بودند با شنیدن صدا زدند زیر گریه، چند تایی هم از ترس پریدند در آغوش پدر و مادرشان. پدرها و مادرها که این وضعیت را دیدند، دست بچه‌ها را گرفتند و هر کدام به سمتی رفتند. در چشم به هم زدنی پارک خالی شد.

روی نیمکت پارک که حالا دیگر بچه‌ای در آن نبود، نشسته بودم و یاد ساکنین خانه‌هایی افتاده بودم که از اولین روزهای جنگ، محل زندگی‌شان تبدیل به سنگرهایشان شده بود و صدای توپ و خمپاره لالایی شب‌ بچه‌هایشان.

پی‌نوشت یک:
شاهدم این همه نخل‌اند که ایمان دارند
هیچ کس مثل تو آن روز نجنگیده به شهر (کاظم بهمنی)

پی‌نوشت دو: ببینید



   


نظرات()  
1395/07/1  00:01   

چندتایی مروارید، مهره و نخ جمع کردم و نشستم به ساختن دستبند برای دختربچه‌های فامیل. بین ساختن دستبند یادم افتاده بود به خاطره‌ی کودکی‌هایم که مادرم برایم تعریف کرده بود. اینکه یک زمانی انگشتر هدیه‌ای را که از دانه‌های کوچک مروارید و نخ درست شده بود انداخته بودم در انگشتم و نشسته بودم روی ایوان خانه مادربزرگ. نمی‌دانم چطور شده بود که یکهویی انگشتر را قورت داده بودم. بعد ترس برم داشته بود که نکند بمیرم؟ فکر می‌کردم حالا نشد یک ساعت دیگر قطعا می‌میرم. انگار مثلا سمی یا قرصی باشد که اثرش به مرور در من هویدا شود.

حتا اشک هم ریختم برای مرگ زودهنگام خودم. قبول کنید مرگ یک بچه پنج، شش ساله‌ بر اثر خوردن یک انگشتر مروارید کوچک که آن هم اصل نبود، انقدری غم‌انگیز بود که خودش بخواهد برای خودش عزاداری کند. در آن وضعیت، بچه‌های بازیگوش فامیل دور هم نشسته بودند، آش رشته می‌خوردند و با حرف‌هایشان سر به سرم می‌گذاشتند:«وقتی مُردی شکمت را می‌شکافیم و جواهرات درونش را در می‌آوریم» و من یاد گرگ قصه‌ی شنل قرمزی می‌افتادم و بیشتر گریه می‌کردم.


حالا نشسته‌ام مهره‌های رنگی را یکی‌یکی می‌اندازم داخل نخ و به یاد آن خاطره یک لبخند بزرگ نشسته روی صورتم.


پی‌نوشت: همیشه هم که نباید برای خیرمقدم به پاییز شعرهای کلیشه‌ای خواند، یک بار هم فقط با لبخند به استقبالش برویم. این پست را برای همین نوشتم.

   


نظرات()  
1395/06/28  21:03   

یک نوع دوستی‌های کم‌یابی هم هست که مثل هوای اول صبح همیشه تازه و خنک است. سال‌ها هم که از آن بگذرد باز کهنه نمی‌شود. اگر بخواهم برایتان توصیفش کنم می‌شود به این صورت که شما در آخرین دیدار با رفیق‌تان نقطه می‌گذارید در انتهای جمله‌ و به هر دلیلی یک سال نمی‌شود که او را ببینید و با هم صحبت کنید. یک سال بعد رفیق‌تان می‌آید، می‌نشیند مقابلتان و ادامه همان حرف‌ها را به زبان می‌آورد. حتا به پاراگراف بعدی هم نمی‌رود، حرف‌هایش را می‌گذارد پشت همان نقطه‌ای که شما گذاشته بودید و با همان لحن صمیمی ادامه می‌دهد.

پی‌نوشت: عنوان مصرعی از سعدی است.

   


نظرات()  
1395/06/27  20:50   

جایی هم هست که در فیلم، جینی از فارست درباره جنگ ویتنام می‌پرسد. که آیا در آن وضعیت می‌ترسیده یا نه؟ فارست مردد بین جواب مثبت و منفی می‌گوید:«آره خب، نمی‌دونم» و بعد شروع می‌کند به تعریف کردن از لحظات زیبایی که در تصور ما سخت و طاقت‌فرسا بوده؛ از شب‌های بارانی جنگ می‌گوید که بعد از بند آمدن باران بی‌وقفه‌‌اش، تلالو ستاره‌ها روی آب دیدنی بود. از دریاچه‌ای که در آن میگو صید می‌کرد و هنگام غروب خورشید، انگار که دو آسمان در مقابلش روی هم قرار گرفته باشند. از طلوع خورشید در صحرایی که در آن می‌دوید؛ جایی که نمی‌توانست مرز میان آسمان و زمین را تشخیص بدهد.

جینی بعد از شنیدن حرف‌های فارست، صمیمانه و صادقانه می‌گوید:«کاش من هم کنارت بودم» و جواب کوتاه فارست که: «بودی» شاید کلید حل معما، برای دیدن همه زیبایی‌هایی که ما ندیده‌ایم‌ش.

پی‌نوشت یک: از فارست گامپ سکانس‌های زیادی بود که دوست داشتمش. بارها این فیلم را دیده‌ام و هنوز برایم کهنه نشده.

پی‌نوشت دو: مثل هر شب صفحه وبلاگ زرمان را در مرورگرم باز کردم تا به همسایه عزیزم سری زده باشم، چشمم خورد به این پست. خواستم از همین جا برای زهرا دستی تکان بدهم و بگویم
زرمان فقط با قلم توست که دوست داشتنی می‌شود دختر.

   


نظرات()  
1395/06/26  19:07   

زمانی هم بود که فکرم مشغول تنفر آدم‌ها از خودم می‌شد. این که بی‌دلیل یا با یک دلیل ساده و بی‌اهمیت از من متنفر شوند، ناراحتم می‌کرد. دقیق‌ش را اگر بگویم می‌شود «به شدت ناراحت شدن». با انواع و اقسام راه‌حل‌ها به جنگ این تنفر می‌رفتم؛ صحبت می‌کردم، نامه ‌می‌نوشتم، پیامک می‌زدم و...

ولی به مرور فهمیدم نمی‌شود محبوب همه قلب‌ها باشم. اصلا من که قرار نبود برای ریاست جایی کاندید شوم که این همه برای محبوبیت تقلا می‌کردم. از
یک جایی به بعد از تلاش برای به دست آوردن دل همه دست برداشتم و اجازه دادم هر کس خودش انتخاب کند که می‌خواهد دلش را از چه چیزی پُر کند.

   


نظرات()  
1395/06/26  18:29   

نیمه‌های شب؛ کتابی که زیر نور چراغ مطالعه ورق می‌خورد، کاغذهای سفید و بوی جوهر خودکار که در فضا پراکنده است. لحظاتی که دوست دارم بیشتر در آن نفس بکشم.

پی نوشت:

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

*مولوی


   


نظرات()  
1395/06/16  00:16   

توی تاکسی نشسته بودم و از پنجره خیره شده بودم به بیرون که دیدمش. ایستاده بود یک گوشه و گرم صحبت با یک خانم بود. اولش فکر کردم شاید اشتباه کرده‌ام. وقتی دقت کردم، دیدم صورت کشیده، چشمان سیاه و جثه لاغرش نشان از همان محبوبه‌ی قدیم دارد.

به صورتش خوب دقیق شدم. حالا که نمی‌توانستم پیاده شوم و با او صحبت کنم، نباید فرصت دیدنش را از دست می‌دادم. نگاهم روی موهایی که از زیر شالش بیرون آمده بود، متوقف شد. در اطراف شقیقه‌اش، خیلی زودتر از زمانی که باید موهای سفید را می‌شد دید. قلبم فشرده شد. لحظه‌ای بعد ترافیک باز شد و تاکسی حرکت کرد. در آخرین لحظات محبوبه را دیده بودم که دست برده بود سمت شالش‌ تا موهایش را بپوشاند. من اما جا مانده بودم میان پیچ و خم‌ موهای سفید محبوبه.

   


نظرات()  
1395/06/14  00:01   

نصفه شب بود، خواب بچه عمیق شده بود و من که حریصانه دنبال وقت خالی می‌گشتم توانسته بودم کتابی از هوشنگ مرادی کرمانی را تمام کنم. یک پاراگرافش خیلی دلم را برد، دلم خواست درباره‌اش چیزی توی وبلاگم بنویسم، خواب آمده بود تا دم پلک‌هایم و اصرار داشت ببردشان، یک جمله از پاراگراف را توی گوگل زدم به این امید که یکی مثل من یک روز از آن خوشش آمده باشد و زحمت تایپ کردنش را کشیده باشد. گل از گلم شکفت وقتی گوگل گفت وبلاگی هست که نویسنده‌اش عین همین پاراگراف را دوست داشته خیلی منظم و مرتب تایپش کرده. دختره نوشته بود:«وقتی این کتاب رو خوندم انقدر لذت بردم که نگو بخصوص این صفحه انگار تمام‌‌‌های حرف دلم بود که در این صفحه‌ی کتاب اومده.» رفتم روی «درباره من» وبلاگه تا ببینم این کی هست که اینقدر خیالش و سلیقه‌اش شبیه من است. نوشته بود:«من متولد ۱۳٦۲، اهل همین خاکم می‌خوام اینجا دلتنگی‌ها و خاطراتم رو بنویسم. سال‌هاست با بیماری نورو فیبرو ماتوزیس زندگی می‌کنم و از سال ۱۳۷۸ تا حالا با عصا راه می‌رم، آرزومه که یه خاطره خوب تو ذهن‌ها به یادگار بذارم امیدوارم خدای مهربون کمکم کنه.»


کتاب را و نوشتن را و خواب را فراموش کردم و نشستم به شخم زدن وبلاگش. از اولین سال آرشیوش شروع کردم و به آخرین یادداشت که رسیدم کپ کردم، دختره پنج سال پیش مرده بود. و من نصفه شبی نشسته بودم خاطرات و یادداشت‌های آدمی را می‌خواندم که هم سلیقه‌اش و هم سن و سالش شبیه خودم بوده و حالا دیگر از او و آن همه شور زندگی‌اش خبری نیست. هیچ وقت با مرگ این طور مواجه نشده بودم. تا قبل از این وبلاگ‌ها همیشه برایم بوی زندگی می‌دادند، همیشه می‌دانستم یک آدم زنده و یک قلب تپنده پشت این صفحه‌ها هست که می‌شود برای نوشته‌هایش نظر گذاشت و منتظر جواب ماند. آن شب اما، یک ترک عمیق روی این حس افتاد. به عکس پروفایلش خیره ماندم و فکر کردم یک شب دیگر،  یک زن دیگر که بچه‌اش را خواب کرده به وبلاگ من می‌رسد و یادداشت‌هایم را شخم می‌زند و آن شب شاید من دیگر نباشم. حتی ممکن است رمز عبور پرشین بلاگم را به کسی نسپرده باشم که خبر را به عنوان پست آخر بگذارد.

 

 

*عنوان بیتی از قیصر امین پور عزیز است


به قلم عطش‌شکن عزیز

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز