تبلیغات
گذر اقاقیا
1396/07/24  00:56   

اگر می‌شد برای روز تشییع یک اسم دیگر بگذارم، من اسم‌ش را می‌گذاشتم:«روز حسرت». یکی حسرت می‌خورد که ای کاش به آخرین تماس عزیز از دست رفته‌اش، پاسخ می‌داد. دیگری در حسرت آن روزی است که سر قرار با او نرفته و یکی هم مثل من حسرت می‌خورد که چرا در آخرین دیدار به جای گرفتن دست‌هایش، او را در آغوش نکشیده.

پی‌نوشت: برای خاله‌ٔ بزرگم که امروز برای همیشه با او وداع می‌کنیم.

   


نظرات()  
1396/06/18  23:53   

پای حرف‌هایش که نشسته بودم، برایم از مرد مغازه‌داری گفته بود که همسایه‌شان بود. کسی که وقتی یک بار برای خرید به مغازه‌اش رفته بود، بی‌دلیل به پدر و مادرش توهین کرده بود. او هم ساکت ننشسته بود و به مرد فروشنده اعتراض کرده بود. بعد بی‌خیال خریدهایش شده بود و از مغازه بیرون آمده بود. گفته بود:«با اینکه برای خرید خانه به زحمت می‌افتادم ولی دیگر هیچ وقت به مغازه‌اش نرفتم»

حالا سی و پنج سال از آن ماجرا گذشته بود. آن فروشنده سال‌ها پیش مرده بود و خطوط پیری روی صورت آن دختر جوان نشسته بود. زن خیلی از روزهای مهم زندگی‌اش را به خاطر نمی‌آورد ولی می‌توانست آن حرف‌ها را با جزئیات به یاد بیاورد. جراحتِ بعضی حرف‌ها هر چند به چشم نمی‌آید ولی تا همیشه بر روح آدم باقی می‌ماند.

   


نظرات()  
1396/06/14  15:00   

قرار است برای تولد گذر اقاقیا بنویسم. گذراقاقیا دات میهن بلاگ دات کام. محدثه گفته هرچه دوست داری بنویس، درباره هر موضوعی، فقط بنویس :)

به دوستی‌مان فکر می‌کنم؛ دوستی مجازی که گمانم عمرش نه یا حتی ده ساله شده باشد. ولی هرچه فکر می‌کنم شروعش کدام سایت یا شبکه بود، یادم نمی‌آید. گمان می‌کنم فرندفید بود شاید هم گودر و وبلاگستان شاید هم توئیتر! اصلا یادم نمی‌آید. خاطرات آن سال‌ها کمی برایم محو شده. حتی یادم نیست اول عضو گودر بودم و بعد فرندفید یا اول فرندفید بود و بعد گودر. شاید هم آشنایی اولیه‌‎مان در هیچ‌کدام اینها بود. شاید از خود وبلاگستان شروع شد. از کامنتی در کامنتدونی گذراقاقیا یا شاید نسیم حیات. فقط این را مطمئنم که فرندفید دوستی‌مان را قوی‌تر و شدیدتر کرد. مخصوصا اتاق‌های خصوصی دخترانه‌مان. "دورهمی" کوچکمان که چهار پنج نفر بودیم و برای هم حرف می‌زدیم، درددل می‌کردیم، محرم راز هم و سنگ صبور هم شده بودیم. سیداحمد که خواستگاری‌ام آمده بود و تقریبا جواب مثبتم قطعی شده بود، تنها جائیکه نوشتم دورهمی بود. بچه‌ها چقدر تلاش کردند تا حدس بزنند شاهزاده با اسب سفید من کیست و یادم است محدقه و فاطمه سادات حدس زدند. چقدر موقع حذف اکانت محدقه حرص خوردم و ناراحت شدم. هم اینکه از فرندفید رفته بود و دیگر نبود، هم اینکه کامنت‌های فید هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو یمان که به ششصد هفتصد رسیده بود، ناقص شده بود؛ انگار من و نجمه دیوانه شده‌ایم و با خودمان حرف می‌زنیم. البته که گاهی هم واقعا با خودمان حرف می‌زدیم!

اولین دیدار حضوری‌مان هم همان روزهای فرفر بود. هشتاد و هشت تلخ. هشت هشت هشتاد و هشت که آمده بود شاید کمی التهاب آن سال را برایمان کم کند. دعوت شده بودیم مشهد برای افتاحیه طلبه‌بلاگ. من از تهران رفته بودم و محدقه از شمال. گمانم اولین بار در سالن همایش یا لابی هتل هم را دیدیم. دو سه روزی در مشهد با هم بودیم و بعد محدثه با ما به تهران آمد. چقدر در اتوبوس برگشت خندیدم و چقدر خوش گذشت.

محدقه که از فرفر رفت، رابطه‌مان در حد وبلاگ و توئیتر و گاهی جی‌تالک شده بود. تا گمانم سال نود بود که برای لینک‌زن دنبال یک مادر جدید بودیم. محدقه مادری دخترم را قبول کرد و الحق که خوب مادری بود. تلاش‌های محدقه، جایگاه لینک‌زن را تغییر داد و بالا برد. دیگر همه وبلاگستان زنان را با نام لینک‌زن می‌شناختند. دومین دیدار حضوری‌مان هم برای هماهنگی‌های لینکزن بود؛ محدثه آمد تهران. برایم دلال آورده بود.

همکاری‌مان با بسته شدن لینک‌زن تمام شد ولی دوستی‌مان همچنان پای‌برجا بود. با اینکه اصل دوستی‌مان مجازی بود اما مثل فرارکنندگان از اسارت مجازی، چندبار برای هم نامه کاغذی نوشتیم؛ نامه واقعی! و چقدر فرق می‌کرد طعم نامه‌های واقعی با دست خط خودمان؛ انگار که نامه‌های کاغذی جان دارند، نفس می‌کشند؛ عطر نویسنده را با خود می‌آورند. نه مثل نامه‌های الکترونیکی با خط تاهاما و شکلک‌های مجازی...

همکاری‌مان بعد چندسال دوباره شروع شد. البته خیلی مختصرتر و کار جدید محدثه باعث دیدار دوباره ما در تهران شد. یک دیدار چند ساعته که در رستوران هنرمندان، به خاطره تبدیلش کردیم.

و دوستی ما حالا دارد ده ساله می‌شود. دوستی که یادم نیست شروعش کجا بود. اصلا چه اهمیتی دارد. مهم این است که ما ده سال است با هم دوست هستیم. دوستی مجازی که حقیقی شد و ان‌شالله پابرجا بماند و بتوانیم حق دوستی را در حق هم بجا بیاوریم.

پ ن: یادم است در فرفر چندبار به اشتباه دستم به جای ث، روی ق رفت و محدثه محدقه تایپ شد و از آن به بعد، محدثه برایم شد "محدقه"

یادتان باشد محدقه فقط و فقط مخصوص من است و فقط خودم اجازه دارم محدثه را اینطور خطاب کنم! اگر ببینم کسی از واژه من استفاده می‌کند، قطعا برخورد قانونی خواهم کرد! :دی

به قلم: سیده فاطمه مطهری، نویسنده دوست داشتنی وبلاگ «وادی»

   


نظرات()  
1396/05/19  21:37   

خانم مونتگومری در یکی از جلدهای کتاب آنی شرلی که یادم نیست کدام‌شان است، زنی را توصیف می‌کند که دو ویژگی خاص اخلاقی دارد. یکی از ویژگی‌های اخلاقی زن این است که تحت هیچ شرایطی از وضعیت هوا حرف نمی‌زند و گلایه‌ای نمی‌کند. گمانم هم‌صحبتی با چنین کسی به وقت بی‌حوصلگی و نداشتن موضوع کمی سخت باشد ولی در موقعیت‌های دیگر خیلی هم بد به نظر نمی‌رسد.

همه اینها را گفتم که از دفترچه قدیمی‌ام بگویم. همین چند روز پیش بازش کردم تا نگاهی به روزانه‌نویسی‌های قدیمی‌ام بکنم. فکر می‌کنید در اولین صفحه‌اش چه چیزی نوشته بودم؟ نوشته بودم:«امروز دوازده شهریور است، پس از مدت‌ها یک باران حسابی بارید. حالا دیگر می‌شود بوی پاییز را حس کرد» بله! من شبیه به شخصیت خاص کتاب خانم مونتگومری نیستم. من هم مثل بقیه دلم لک زده برای پاییز و آن باران‌های بی‌وقفه‌اش که چند روز و چند شب ادامه پیدا می‌کرد. بارانی که صدای برخورد قطراتش با شیروانی خانه، بهترین موسیقی دنیا بود.

   


نظرات()  
1396/05/19  21:27   

امشب به هدف کوچکم فکر می‌کردم که قرار است از این به بعد برای رسیدن به آن تلاش کنم. حس یک دختر ایلیاتی را دارم که باید سوار اسبش شود و نیمی از سال را چهار نعل بتازد تا به مقصد برسد.

   


نظرات()  
1396/05/11  22:47   

یک وقت‌هایی هم دلم می‌خواهد پرنده باشم. حس پرواز و رها بودن در آسمان به کنار. پرنده که باشم، می‌توانم آن چند نفری را که دوستشان دارم، زیر بال‌هایم نگه دارم و خیالم راحت باشد که اتفاق بدی برایشان نمی‌افتد.

   


نظرات()  
1396/04/18  23:59   

یکی از سرگرمی‌های همیشگی‌ام در سفرهایی که با اتوبوس می‌روم، گوش دادن به صدای مسافرهاست. مسافرهایی که با بغل دستی‌شان حرف می‌زنند و گاهی با تلفن‌شان. کسانی که انقدر بلند صحبت می‌کنند که ناخوداگاه صدای‌شان به گوش‌ت می‌رسد. صداهای مختلفی که کنجکاوی نمی‌کنم برای دیدن صاحب آنها. در ذهنم هر کدام را به شکلی تصور می‌کنم. مثل شنیدن یک قصه رادیویی که باید هر کدام از شخصیت‌هایش را در ذهنت نقاشی کنی.

وقت پیاده شدن از اتوبوس گاه چهره‌ بعضی از شخصیت‌های قصه برایم آشکار می‌شود و گاهی برای همیشه در بخش تاریک صحنه باقی می‌مانند.

   


نظرات()  
1396/04/5  00:10   

اندوه امروز زن جوانی بود که گوشه پیاده رو و در زیر آفتاب داغ جوراب مردانه می‌فروخت. زنی با نگاهی مضطرب که به رفت و آمد رهگذران خیره شده بود. وقتی نزدیکش رفتم و دو جفت جوراب برداشتم، آهسته و با شرم گفت:«بچه‌م مریض‌ه. دعا کن براش» هیچ چیز نتوانستم بگویم، فقط نگاهم را از صورتش دزدیدم و فکر کردم کاش در کیفم پول بیشتری داشتم.


   


نظرات()  
1396/03/27  01:49   

خواب دیده بودم در یک قایق چوبی وسط دریا هستم. شب بود و آسمان پر از ستاره. آنقدر همه ستاره‌ها نزدیک بودند و پر نور که لحظه‌ای فکر کردم چقدر شبیه به آسمان کویر است. ذوق کرده بودم، من که هرگز نتوانسته بودم آسمان کویر را ببینم ولی حالا می‌توانم این جا دست دراز کنم و ستاره‌ها را بچینم. خیره شده بودم به آسمان و از این همه زیبایی حیرت کرده بودم. هر طرف که سر بر می‌گردانم آسمان شب را می‌دیدم که با چلچراغ‌های باشکوه تزئین شده‌ بودند.

در انتهای افق جایی که دریا و آسمان به هم دوخته شده بودند، اوج درخشش ستاره‌ها بود. جایی که ستاره‌های دنباله دار در آن فرود می‌آمدند و به دریا می‌ریختند. بی‌خبر دعوت شده بودم به مراسم ستاره چینی. دست می‌بردم داخل آب، ستاره‌ها را جمع می‌کردم، می‌ریختم توی دامنم و سیر نمی‌شدم از این کار.

   


نظرات()  
1396/03/27  01:44   

خانمی که در مراسم احیا کنارم نشسته بود، زنی خوش برخورد بود که از دو چشم نابینا بود. همه آدم‌های آشنای مسجد را با صدا می‌شناخت. وقت خواندن نماز قضا دست کرد داخل کیفش و جانماز کوچکی در آورد. با دستش مدام جانماز را لمس می‌کرد و جای قرار گرفتن مهر را می‌سنجید. برایم تعریف کرد که یک بار در نوجوانی جایی رفته و خواسته نماز بخواند که دیده جانماز همراهش نیست. آن روز با سنگ نمازش را خوانده ولی از آن روز به بعد هر وقت که کیف نویی خریده، اول داخل‌اش جانماز گذاشته.

وقت خواندن جوشن کبیر آرام زیرلب دعا را زمزمه می‌کرد، گاهی غلط اما دوست داشت که آنجا بنشیند و زمزمه کند. در آخرین لحظات قرآن به سر گرفتن نگاهش کردم، قرآن را برعکس گذاشته بود روی سرش و اشک از چشمان نیمه بازش روان بود. دوست داشتم دستم را بگیرم به پر چادرش و به خدا بگویم به حق اشک‌های این زن عاقبت به خیرمان کن.

   


نظرات()  

گذر اقاقیا

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز